چند روز پیش فیلمی دیدم بهنام ایستگاه مرکزی برزیل که محصول امریکای جنوبی (همون برزیل) بود و از دیدنش خیلی لذت بردم؛ تاثیر عمیقی بر من گذاشت. این فیلم خیلی منو یاد آشو غریبهٔ کوچک بهرام بیضایی انداخت. از این نظر که محور اصلی اون ارتباط عمیقی بین یک زن مسن و یک پسر بچهٔ کوچک رو نشون میداد و عشقی که بین این دو جاری بود، بدون اینکه از قبل با هم آشنایی داشته باشند. این عشق از جنس مادرانه، کاملا بدون قیدوشرط و بسیار همدلانه و حمایتگرانه بود و شاید بهخاطر همین ویژگیهایی که داشت اینقدر دلنشین دیده میشد. علاوهبر اون از اینکه میدیدم شغل شخصیت زن اصلی داستان، نامهنگاری برای آدمهاست، لذت میبردم. چرا که یکی از علاقههای ژرف خودم نوشتن نامه است.

ماجرای فیلم خیلی جالب و غیر قابل پیشبینی جلو میره و چیزهایی بههم مربوط میشن که اصلا نمیشه ابتدای فیلم حتی حدس زد. منم برای اینکه داستان فیلم رو اسپویل نکنم، زیاد دربارهش حرف نمیزنم (برای خودم خیلی مهمه فیلمی رو که میبینم از قبل برام اسپویل نشده باشه) بیشتر توی این نوشته دوست دارم از حس و حالم و درک و دریافتم از دیدن این فیلم بنویسم.
اشکهایی که بهخاطر ناکامی در عشق ریخته میشدند و توجه و دقت به احساس زنانگی در جایی که نبودش بهچشم میومد، خیلی توجهم رو جلب کرد. اون اشکها انگار تکرار هم شده بودن. گویا بعضی انسانها هستن که قراره تمام عمر در عشق ناکام بمونن. شاید بهواسطهٔ علم روانشناسی همهٔ ما این رو بگیم که خب بهخاطر زخمهای درون خودشه یا بهخاطر مسائل حلنشدهٔ کودکی یا تجاربی که هنوز از ذهنش پاک نشده. همهٔ اینها درست و قبول. اما اونچه برای من مهم بهنظر رسید، اون احساس ناکامی بود که اون زن داشت تجربه میکرد و انگار براش تجربهای آشنا بود. انگار خیلی از جاهای زندگیش ناکام مونده بود و دیگه از عشق ناامید شده بود. جایی هم که کورسویی از عشق رو دید و خواست بهسمتش بره، باز همون حس درماندگی سراغش اومد. اون احساس، چقدر میتونه یه انسان رو در عمق تنهایی و غم فرو ببره و یه انسان چقدر ظرفیت داره تا بتونه با این احساس روبهرو بشه و اجازه بده که ازش عبور کنه؟ این چیزی بود که فکرم رو درگیر کرد.
تا اینجای زندگیم تجربههام بهم ثابت کرد که هر احساسی هرچقدر هم تلخ و ناگوار، اگر بهش اجازهٔ حضور و بروز داده بشه، بالاخره انسان رو ترک خواهد کرد. فهمیدم که تنها راه نجات، گویا پذیرفتن و آغوشگشودن برای تمام تجارب تلخی است که زندگی در مسیرمون قرار میده. هر بار که حسی مثل ناامیدی یا غم یا تنهایی یا هر چیزی شبیه این در موقعیتهای مختلف بهم هجوم آورده، فقط وقتی تونستم ازش رها بشم و عبور کنم که اجازه دادم مدتی حضور داشته باشه، در بدنم احساسش کردهام، نگاهش کردهام، حتی یه چای هم باهاش خوردهام، باهاش حرف زدهام و بعد یک روز بیدار شدهام و دیدهام که دیگر نیست. احساسات ما اگر بهشون توجه بشه و اجازه بدیم که بیان و باشن، یهو یه روز بدون خداحافظی میرن. این واقعا برام اتفاق افتاده. گویا احساسات فقط از ما میخوان که اونا رو بشنویم و ببینیم.
شاید توی این فیلم بیشتر از هر چیزی این موضوع به من یادآوری شد. بعد از پذیرش این احساسات، انگار یه گذار اتفاق افتاد و بعدش داستانها تغییر کرد. اتفاقات طور دیگهای رقم خورد و زندگی بازتر و گشودهتر شد. شاید همین پذیرش و آغوش باز برای انواع احساسات، حتی تلخترین اوناست که ظرفیت روحی ما انسانها رو مدام بیشتر و بیشتر میکنه و با بیشترشدن ظرفیت روحی ما، اتفاقات زندگیمون هم وسیعتر و باکیفیتتر میشن. در واقع میشه گفت که هدف از زیستن در این جهان میتونه همین تجربهگشایی و افزایش ظرف روحی ما باشه.
صحنههای فیلم، اغلب چرک بودن و واقعی. یعنی دقیقا همون سبک زندگی واقعی آدمها توی برزیل در همون سالها. (فیلم متعلق به سال ۱۹۹۸ هست) یه ایستگاه قطار شلوغ و پرهیاهو و تاریک که تقریبا همهٔ در و دیوارهاش کثیف و چرکمرده هستن. هیچ زرق و برقی توی فیلم نیست. آدمها مرتب و زیبا نیستند. خیلیها رو نشون میده که بیسوادند و دارن برای نامهنویس میگن که چی بنویسه براشون. اونا مطمئن هستن که نامههاشون به مقصد میرسه. قطاری که مملو از جمعیت هست به حدی که درها بسته نمیشن و مردم از درها بیرون زدهان. بعضیها هم میرن روی سقف و هرطور شده سوار میشن. این شلوغی بیش از حد و این خونههای زهوار دررفته و چرک، همگی واقعی هستن. همون چیزی که اون سالها در بخشی از اون شهر زندگی میشده (و شاید هنوزم هست)
وقتی به دید هنرمندانهٔ نویسنده و کارگردان فیلم فکر میکنم، میبینم اونا چیزهایی رو دیدهان که شاید خیلی از آدمها ندیدن یا بهش توجهی نکردن. اون نویسنده و اون کارگردان با دیدن چیزهایی که کمتر بهشون توجه میشه، میتونن چنین اثر هنریای بیافرینن و اساسا میخوام بگم هنر یعنی توجه به جزئیات!

اگر بپذیریم که هر یک از ما یه هنرمند درون داریم که دلش میخواد از طریق ما زندگی کنه، شاید یکی از راههای مهم زیستن هنرمند درون ما همین توجه به جزئیات باشه. اینکه من وقتی دارم راه میرم، واقعا راه برم. وقتی دارم درختی رو میبینم، واقعا ببینم. تماشا کنم، جزئیاتش رو. اون برگهایی که دارن در باد تکون میخورن، دندونههای لب برگها رو. سایهای رو که از نور خورشید روی برگها ایجاد شده. تمام خط و خطوطی رو که روی تنهٔ درخت هست و ... اینطوریه که هنرمند درون من خوشحال میشه و کمکم شروع میکنه به اعتمادکردن به من و زیست خودش رو آغاز میکنه. درست همینجاست که ما آرزوهای دیرینه و علاقههای نهفتهٔ خودمون رو به یاد میاریم. تمام چیزهایی که روزی آرزومون بودن زندگی کنیم و نکردیم. همهٔ اینها در دل هنرمند درون ما نهفته هست و همهٔ ذوق و شوق زندگی هم در دستان اونه.
شاید بزرگترین خدمت به خودمون این باشه که به این هنرمند کوچک درون اجازهٔ زیستن بدیم و بگذاریم خلاقیت به خرج بده و اندکی شور و شوق به زندگیمون تزریق کنه و راهش هم اصلا سخت نیست: توجه به جزئیات این زندگی!
خوشحال میشم از تجربیات شما دربارهٔ تماشای این فیلم بشنوم.
همینطور اگر تجربهای از زیستن هنرمند درونتون دارید، برام بنویسید. چرا که من حامی هنرمند درون شما هستم و با دورههای راه هنرمندم به شما کمک میکنم تا هنرمند درونتون رو زندگی کنید.