ویرگول
ورودثبت نام
مائده حوایی
مائده حوایینویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
مائده حوایی
مائده حوایی
خواندن ۷ دقیقه·۱۶ روز پیش

در باب اثرگذاری کتاب «تا می‌توانی بنویس» بر نوشتن

بعد از سه سال که تمام تمرکزم روی یادگیری کوچینگ و اجرای اون بود، حالا به نقطه‌ای رسیده‌ام که دریافتم کمتر به نویسندهٔ درونم پرداخته‌ام و گویا وقتش رسیده که مجموع آن چیزهایی که در طول این مدت از کوچینگ و استادانم و در طول کار در این زمینه آموختم، در خدمت نوشتن قرار گیرد. این شد که رفتم سراغ کتاب‌هایی که در طول سال‌ها دربارهٔ نویسندگی خریده بودم و نخوانده یا نصفه و نیمه خوانده، توی کتابخانه‌ام تلنبار شده بود. از کتاب «تا می‌توانی بنویس» نوشتهٔ ناتالی گلدبرگ شروع کردم. جولیا کامرون هم توی کتاب‌هایش خیلی از او اسم می‌برد و نقل قول می‌کند.

تا می‌توانی بنویس | ناتالی گلدبرگ | گیتی خوشدل
تا می‌توانی بنویس | ناتالی گلدبرگ | گیتی خوشدل

همین که شروع به خواندنش کردم، انگیزه‌ای ژرف از اعماق وجودم برخاست و انگار روح نویسندگی در من دوباره زنده شد. از همان پیشگفتارش روی ذهن و قلبم اثر گذاشت. این جمله که در ابتدای کتاب آمده:

بگذار تماما شکوفا شوند، هم شعر و هم شاعر و بادا که همواره در این جهان مهربان باشیم.

به من یادآوری کرد که می‌توانم مشغول کارم به بهترین شکل ممکن شوم و همزمان مهربان هم باشم. مهربان با کل جهان هستی، یعنی پذیرش جهان به شکلی که هست و اجازه دادن به شکوفایی هر چیز با همهٔ عیب و ایرادهایش. مهربان با شکوفایی خود، هرچقدر هم ناکامل و پرنقص باشد.

خودِ همین مهربان‌بودن با خود و مسیر خود و دست‌برداشتن از کمال‌گرایی می‌تواند یکی از موانع بزرگ را از سر راه ما بردارد. سالهای سال به این فکر کردم که روزی داستانی عالی خواهم نوشت. کتابم چاپ خواهد شد و جشن امضا راه می‌اندازم. اما در طول این سال‌ها یک داستان هم ننوشتم. چرا؟ چون فکر می‌کردم اصولش را بلد نیستم. نمی‌دانم چه بنویسم. من که خوب نمی‌نویسم. من که نمی‌توانم داستان بی‌عیب و کاملی بنویسم ... این شد که سال‌ها گذشت و نویسندهٔ درون من خموده و رنجور برجا ماند و حسرت نوشتن داستان را با خودش به دوش کشید. چون با او مهربان نبودم و به او اجازه ندادم هرطور می‌خواهد فقط بنویسد.

اعتراف می‌کنم که در طول این سال‌ها چیزهای زیادی نوشته‌ام. سفرنامه‌های زیاد، خاطرات فراوان، نامه‌هایی که پست نشد، شاید جستار (اگر بشود اسمش را جستار گذاشت) و خیلی چیزهای دیگر. شاید هزاران صفحه چیز نوشته‌ام. اما هیچ‌وقت جدی‌شان نگرفته‌ام. هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌ام که از مجموع این نوشتن‌ها چیزی خلق کنم که قابل ارائه به جهان باشد. چه بسا حالا فکر می‌کنم این شاید وظیفهٔ من در قبال آن شور و علاقه (و شاید کمی استعداد) باشد که جهان به من هدیه داده. شاید این یک نوع قدرشناسی باشد: استفادهٔ مدام از آنچه جهان درون تو گذاشته و بازگرداندن آن به دنیا.

این جمله را هم در پیشگفتار بسیار دوست داشتم:

نویسندگان نه برای اعطای دانش به دیگران، بلکه برای آگاهانیدن خودشان می‌نویسند.

من دریافتم چرا گیر کرده بودم؛ چون می‌خواستم چیز جالب توجهی بنویسم و اثرگذار باشم. تلاش می‌کردم نوشته‌هایم را در کنترل خودم دربیاورم و شاید اینکه می‌خواستم به جهان ثابت کنم نویسندهٔ قهاری هستم. همهٔ اینها از منیت من برخاسته بود. شاید اگر خودم از سر راه کنار می‌رفتم و به قلم اجازه می‌دادم از طریق من حرکت کند و آنچه را که عمیقا می‌شنیدم، مانند دیکته‌نوشتن می‌نوشتم، تا الان داستان‌های زیادی نوشته بودم. (به خوب و بدشان کاری ندارم، حداقل خلق می‌شدند)

کتاب با فصل ذهن نوآموز: کاغذ و قلم آغاز می‌شود. خیلی ساده اشاره می‌کند که باید قلمی روان و خوش‌دست انتخاب کنید و دفتر و کاغذتان هم طوری باشد که دلتان بخواهد در آن بنویسید. در واقع نوشتن را عملی جسمانی و تحت تاثیر وسیله‌ای دانسته که به‌کار می‌بریم و من با این ایده بسیار موافقم. بعضی از مطالب را باید اول با دست نوشت و بعد تایپ کرد. بعضی‌ را می‌شود از همان ابتدا تایپ کرد. بستگی دارد چه بخواهی بنویسی.

فصل بعدی دربارهٔ نخستین اندیشه‌هاست. ناتالی گلدبرگ می‌گوید لازم است به‌عنوان یک نویسنده، خودمان را به زمانی که برای نوشتن تعیین می‌کنیم متعهد سازیم. هدف از این تعهد، رسیدن به جایگاهی است که ذهن آنچه را واقعا می‌بیند و احساس می‌کند، بدون سانسور بنویسد. به نظرم با توجه به تجربه‌ای که از سفر راه هنرمند دارم، نوشتن هر روز صفحات صبحگاهی (که من به آن می‌گویم بامدادنوشت) می‌تواند تمرین فوق‌العاده‌ای برای رسیدن به این جایگاه باشد. اگر دوست دارید دربارهٔ صفحات صبحگاهی بیشتر بدانید، آن را همراه با نام من در گوگل جستجو کنید. مطلب کاملی دراین‌باره در سایت شخصی‌ام نوشته‌ام که در اولین نتایج جستجو آن را پیدا می‌کنید.

انضباط یعنی تداوم و نشستن. وقتی حضور داشته باشی، جهان به‌راستی زنده و حاضر است و لحظهٔ حال نیرویی عظیم دارد. نخستین اندیشه‌ها به طراوت و الهام آمیخته‌اند و نویسنده با این الهام‌ها بزرگتر و گسترده‌تر از خودش می‌شود.

فصل‌های این کتاب کوتاه و در حد دو سه صفحه است. اما هر کدام پر است از نکته و انگیزه‌بخشی و الهام. به اینجای کتاب که رسیدم واقعا تصمیم گرفتم برای خودم نظمی روزانه تعیین کنم و هر روز حداقل نیم ساعت بنویسم. هر چیزی نوشتم مهم نیست. مهم این است که حضور پیدا کنم و قلم را روی کاغذ حرکت بدهم. یاد بگیرم که از منیتم رها شوم و اجازهٔ نوشتن هر چیزی را بدهم که می‌خواهد متولد شود.

تمرین نوشتن، چیزی است که کمک می‌کند مقاومت‌های ذهن را در نوشتن نادیده بگیریم و هر بار بهتر بنویسیم. ناتالی گلدبرگ این را به دویدن تشبیه کرده که هرچه بیشتر بدویم، بهتر می‌دویم. او می‌گوید: وقتی به‌راستی در حال نوشتن باشید، نه نگارنده‌ای هست و نه قلمی و نه کاغذی و نه اندیشه‌ای. فقط نگارش است که می‌نویسد. همه چیز کنار رفته است. بعد از این حرف می‌زند که تجربه‌هایمان برای شکل‌گیری نیاز به زمان دارند و لازم است از طریق آگاهی و تمام جسممان غربال شوند. این فصل را خیلی دوست داشتم. چرا که خیلی از اوقات تلاش کرده‌ام دربارهٔ تجربه‌ای بنویسم که هنوز کاملا از من عبور نکرده و به اصطلاحِ کتاب، غربال نشده و دیده‌ام که نمی‌توانم کامل درباره‌اش بنویسم. اما وقتی به آن زمان می‌دهم، بهتر توانسته‌ام آن را یادداشت کنم. در واقع وقتی به تجربه‌هایمان زمان می‌دهیم تا غربال شوند، دیگر تفکر سطحی و ذهنی نیست، بلکه تازه باغ شکوهمند درونمان را می‌بینیم و از آن برای نوشتن بهره می‌بریم. نویسنده باید بداند که ارادهٔ او برای نوشتن ناچیز است. ارادهٔ بزرگ‌تری لازم است که به مفهوم تلاش نویسنده نیست. به این معناست که تمام هستی، پشتیبان اوست تا از نوشته‌هایش چیزی بشکفد.

این نگاه معنوی و کل‌نگرانهٔ ناتالی گلدبرگ را دوست دارم و خودم همواره تلاش کرده‌ام در نوشتن اینگونه باشم. تسلیم به آن چیزی که می‌خواهد شکوفا شود. وقتی به این فکر می‌کنم که جهان پشتیبان من است، با قدرت بیشتر و انگیزهٔ بالاتری می‌نویسم. خودم را به جهان می‌سپارم تا نوشته‌ها خودشان را نشان بدهند.

در مسیر نوشتن، آنچه اهمیت دارد، اعتماد کامل به فرایند نوشتن است. شاید سالها فقط دربارهٔ خودمان و ترس‌ها و نگرانی‌هایمان بنویسیم و فکر کنیم چیز ارزشمندی برای گفتن نداریم. اما روند نوشتن و تداوم در مسیر هنری و ثبات داشتن در این مسیر، ما را درنهایت به انتخاب می‌رساند. انتخاب اینکه چه چیزی واقعا می‌خواهیم بنویسیم.

در فصل بعدی پیشنهاد جذابی داد که آن تهیهٔ فهرستی از موضوعاتی بود که می‌توان دربارهٔ آنها نوشت. خودش هم مثال‌هایی می‌زند. از جمله نوشتن دربارهٔ نوری که از پنجره می‌تابد، یا شروع جمله با عبارت: به خاطر می‌آورم ... یا موضوعی که احساس شدیدی نسبت به آن داریم چه مثبت چه منفی، یا نوشتن دربارهٔ یک رنگ یا نوشتن در مکان‌های مختلف با توجه به فضا (این را خودم خیلی دوست دارم و توی کافه، زیر درخت، کنار جوی آب، توی اتاقم، روی چمن‌ها و خیلی جاهای دیگر نوشته‌ام و هربار تجربهٔ متفاوتی داشته‌ام)

می‌شود دربارهٔ نخستین خاطره‌ای که در زندگی یادمان می‌آید بنویسیم یا دربارهٔ افرادی که تابحال دوستشان داشته‌ایم یا دربارهٔ خیابان‌های شهر یا دربارهٔ یکی از اعضای خانواده‌مان. همهٔ اینها می‌تواند دستمایهٔ داستان‌هایی در آینده باشد. مهم‌تر از همهٔ اینها نوشتن دربارهٔ این چیزها به شناخت عمیقی از خودم و اطرافم منجر می‌شود. انگار آدم به یک آگاهی از جهان هستی، به یک حضور، به یک توجه غلیظ به زندگی، به یک‌جور احساس قدرشناسی می‌رسد. اینطوری است که نوشتن یک معجزه است. (اگر دوست داشتید مطلبم با عنوان معجزهٔ نوشتن را در سایتم mhavaee دات کام بخوانید.)

فعلا تا اینجای کتاب را خوانده‌ام. می‌کوشم آرام بخوانمش و هر قسمتی را که می‌خوانم، به شکلی در زندگی نویسندگی‌ام وارد کنم. در ادامه باز هم دربارهٔ این کتاب و مطالب ارزشمندش خواهم نوشت. کتاب «تا می‌توانی بنویس» یک مشوق عالی برای نوشتن محسوب می‌شود. اگر شما هم در نوشتن متوقف شده‌اید اما دوست دارید بنویسید، خواندن کتاب تا می‌توانی بنویس و علاوه‌بر آن نوشتن صفحات صبحگاهی را به شما پیشنهاد می‌کنم.

نوشتنصفحات صبحگاهینویسندگی
۱۱
۲
مائده حوایی
مائده حوایی
نویسندهٔ تمام‌وقت | نوشتن برای من سفر به درون و کشف خودم است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید