همیشه ترسیدهام که صاف برم سراغ همون دغدغهای که برام اصلیترین و مهمترینه. همش ترسیدم قضاوتم کنند، فکر کنند ضعیفم، چهرهای که از من دیده میشه دیگه دوستداشتنی نباشه (هرچند الانشم مطمئن نیستم) و همه این چیزا. برای همین به هزار راه سخن گفتهام و به هزار موضوع گریز زدهام که از اون موضوع اصلی که همیشه بهش فکر کردهام ننویسم. حرف نزنم، فکر واقعیم رو نشون ندم. حس واقعیم رو بیان نکنم. این حس که تنهایی چقدر برام دردناکه...
شاید از کودکی این کلمهٔ تنهایی برای من پررنگ بوده و از همونجاها ردپاش رو بجا گذاشته. همون جایی که احساس میکردم دیده یا شنیده نمیشم. مائدهای که بودم انگار پذیرفته نمیشد و همیشه انگار باید یه جور دیگهای میبودم تا تاییدم کنند و دوستم داشته باشند. جور دیگهای بجز این جوری که بودم: حساس، پرهیجان، ماجراجو و در برخی موارد مهربان. شاید مهربانی همان گمشدهام بوده که سالهاست زخمش بر دوشم هست. منظورم اینه که برام مساله و دغدغهست. انگار زود بو میکشم و نامهربانی رو بهسرعت تشخیص میدم. انگار تنهایی و احساس تنهایی برام چیز پررنگی هست و خب این روزها بعد از آتشبس دوباره فرصت کردم بیشتر حسش کنم. شاید در دوران جنگ کمتر حسش میکردم یا اصلا نمیفهمیدم برای اینکه مدام داشتیم از حال هم خبر میگرفتیم که تو خوبی؟ الان تو کجایی؟ کجا رو زدن و ...
اما روال زندگی بعد از آتشبس انگار برگشت به روال سابق. همون روالی که دوستانت بعد از یک شب دورهمی، میروند و مشغول زندگیهاشون میشن و روزهای متمادی خبری ازت نمیگیرن و حتی وقتی پیشنهاد میدی که همدیگه رو ببینیم، گویا اولویتهای مهمتری دارن و آدمهای دیگهای هستن بهتر از تو که میخوان با اونا وقت بگذرونن درحالیکه اولویت یکِ تو همین دوستانت هستن.
و دقیقا اینجاست که احساس تنهایی بهشکل یه موجود غمگین سیاه میاد جلوی روت میشینه و میگه هر چقدر هم مهربانی صرف دوستانت کنی، باز هم تنها هستی. پسرک میگفت ما اینجا هستیم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. اما وقتی اینطوری پیش میره، ممکنه احساس کنم هیچکسی نیست که بخوام چنین احساساتی رو تجربه کنم اصلا. اینطور جاهاست که انگار زخمی دیرینه میاد و میگه من هنوز اینجام! تو هنوز من رو التیام نبخشیدی.
اما بهش میگم من نمیدونم باید چکار کنم برات و چطور تو رو التیام بدم. یادمه یک سال وقتی حس تنهایی در من خیلی پررنگ شده بود، رفتم سراغ تمام کتابهایی که دربارهٔ تنهایی نوشته شده بود چه رمان و چه داستان و چه غیر داستانی. اینقدر این احساس تنهایی عمیق بود که نمیتونستم در عمل کار چندان مفیدی رو بهشکل خودجوش انجام بدم. صرفا کارهایی رو میکردم که مجبور بودم یا به کسی پاسخگو بودم.
احساس میکنم این حس همچنان در من جاریه و هنوز برای من با وجود این دلمشغولی به تنهایی، کارهایی رو که میخوام بهشکل خودجوش انجام بدم یعنی کارهایی که خودم برنامهریز اونا هستم و به کسی پاسخگو نیستم و مجبور هم نیستم انجام بدم (فوری و ضرورتی نیستند اما مهماند) نمیتونم بهخوبی پیش ببرم و کلی گیر و مقاومت دارم تا برم سراغشون.
یادم میاد توی کتاب مادری که کم داشتم چند سال پیش خوندم اونایی که عشق کافی رو از یه مادر پذیرا و با آغوش باز دریافت نکردن، همواره توی زندگیشون دلمشغول هستن. دلمشغول دوستداشتن و تنهانموندن. در نتیجه این آدمها بهخاطر این دلمشغولی زیاد، دیگه از کنجکاوی در جهان و انجام کارهای جدید باز میمونن. اون سال کاملا به این نتیجه رسیده بودم که سبک دلمشغولی دقیقا سبک منه و انگار من قادرم روزهای متمادی و سالهای سال دلمشغول این موضوعات باشم که آیا دوستانم هنوز دوستم دارن؟ آیا من گروه حامی دارم؟ آیا من هنوز دوستداشته میشم؟ و برای چککردن این مساله به هزاران راه متوسل میشم و بنابراین انرژی زیادی از من در این ناحیه صرف میشه و انرژیای برای پیشبرد مسیرهای تازه و راه های دیگر باقی نمیمونه ... گویا این زخم نیاز به التیام و شفای بسیار داره که از درون رخ میده و نه از بیرون. شاید من همواره دنبال راه حل بیرونی یا مرهم بیرونی بودهام.
توی این مدت که این حس تنهایی رو تجربه میکردم، تونستم عاقبت با یک دوست دربارش قدری صحبت کنم و البته جلوی اشکم را هم نتونستم بگیرم و اون دوست حرف خوبی به من زد. گفت مسیر معنویت مسیر دشواریه. اگه توی این مسیری و واقعا عمیقا میخواهی رشد کنی، مدام ازت امتحان گرفته میشه. مدام تست میشی تا ببینند که بدون آدمها چطور خواهی بود و با انواع احساسات تنهایی خودت چه خواهی کرد.
اما هر طور که بهش نگاه میکنم، هنوز برام قابل هضم نیست. هنوز دردناکه تنهایی. هنوز اگه دوستانم بهشکل پایدار و منظم و پیوسته سراغم رو نگیرند و بهم یادآوری نکنند که دوستم دارند، من شک میکنم. من دچار احساس تنهایی میشم و فکر میکنم که اونها من رو رها کردهاند و مشغول زندگیهای خودشون هستند و من در زندگی اونها جایی و سهمی ندارم. اینها افکاری هستن که صرفا تماشا میکنم و بهخوبی میفهمم که صرفا افکار هستن و فکت و واقعیت نیستن. اینه که بهشون فرصت میدم و اجازه میدم زمان بگذره و این بار اتفاقا زل زدم توی چشمان تنهایی و پرسیدم چی میخواهی به من بگی؟ چی رو هنوز نیاموختم که ازم انتظار داری یاد بگیرم؟ با من چکار داری؟
و بعد او انگار لطیفتر میشه. مهربانتر و آرومتر ولی هنوز همانجا نشسته ...
بهم بگید شما احساس تنهایی رو چطور تجربه میکنید؟ برای شما چه شکلیه؟ میدونم که حرفزدن و شنیدن و شنیده شدن همیشه برای من راهی بوده برای التیام و شاید برای همین این متن رو نوشتم و خیلی دوست دارم حرفهای شما رو دربارهش بشنوم. آیا دیگران هم این احساسات رو تجربه میکنند؟