در شیفت هفت ساعتهی سال نو، بیست بیست و پنج را با شستن توالت مردانه، پاک کردن شاش و پیدا کردن یک سکهی یک سنتی موقع جارو کردن بستم.
در سه هفتهی اخیر دومین بار است که روی زمین سکه پیدا میکنم و حالا منتظر نیستم که شانس در خانهام را بزند و نامهی تحویل ناموفق در صندوق پستیام بندازد چون باز خانه نبودم.
به هرحال اینبار حتی نمیدانم در این شرایط کجا و چند روز شانسم را برایم نگه میدارند قبل از اینکه کاملا برگشت بخورد و از دست برود پس ترجیح میدهم بگویم گور بابایش نخواستیم.
نیم ساعت قبل تحویل سال به پارتی رفتم که آدمهایش بوی گل، الکل، ترس از تنهایی و درماندگی برای دوست داشته شدن میدهند.
پیدا کردن غریبهای که بشود دو کلام با او راجب مرگ، زندگی، ایران و بحث کردن راجب اینکه شاشیدن حس بهتری دارد یا ارگاسم و موافقت راجب اینکه سپاسگزاری برای ریدن روزانه واجب است بدون اینکه بخندد و جدیت تو را در حساسیت موضوع درک کند، احتمالا از پیدا کردن تریاک هم سختتر است.
به آتیش بازیها نگاه کردم.
نه موقع سال نو و نه موقع تماشای آن آتیش بازیها، در آن لحظه هیچ ایدهای برای اینکه چه آرزویی کنم که آرزوی سال نو را هدر ندهم نداشتم و شاید این نشانهی خوبی باشد.
شاید بخاطر این است که چند هفته پیش چه فکر میکردم و چند هفته بعدش کجا بودم و بعدش واقعا به این باور رسیدم که به قول فلیبگ “ایت دازنت متر”.
شاید هم بالاخره فقط یک پر روی آب شده باشم حتی اگه حس کنم سنگی در بستر رودخانهام که جریان و آفتاب را میپرستد و خیلی وقت است که غرق شده.
واقعا چیزی واقعی نیست(.؟)
#wrilia
(ساعت پنج صبح ۱ ژانویه)