
امسال مانند سال های پیش ویدئویی در فضای مجازی پخش شده از ایرانیانی که در تورنتو کانادا در حال عزاداری محرم هستند. در همین حین عده ای دیگر تا جای ممکن به آنها نزدیک شده و با پخش موسیقی شاد با صدای بسیار بلند طوری که صدای عزاداری شنیده نمی شد، سعی در مختل کردن عزاداری داشتند. قطعا این افراد با برنامه به آنجا رفته بودند و سعی کرده بودند همه چیز از آهنگ و بلندگو را آماده کنند تا بتوانند تا جای ممکن به هدف خود برسند. این کار حتی به درگیری فیزیکی منجر شده بود که با دخالت پلیس خاتمه یافته بود. کاری با حدس ها و گمان ها از این که این افراد چرا چنین کاری کردند نداریم اما این مثال از یک جهت جالب است: بسیاری از افرادی که در این جریان شرکت کرده بودند خود سالها قربانی "عدم آزادی" بودند اما اکنون در شرایطی که در محیطی "آزاد" قرار گرفته اند اصولا باید قدر آن را بدانند و به آن «احترام» بگذارند. اما چه اتفاقی می افتد؟
همواره هنگامی که تضادی بوجود می آید که منجر به انتقام، سرکوب یا حذف فیزیکی فرد یا گروهی توسط معتقدان به تفکر یا کیشی خاص در قدرت می شود، اولین موضوعی که رسانه ها از آن صحبت به میان می آورند بحث "آزادی" یا به طور خاص تر "آزادی بیان" است. تقریبا همه جا پر است از اینکه چرا شرایط سیاسی حاکم بر منطقه یا کشوری خاص "آزادی" را محدود می کند. تمامی این جریانات به نحوی شکل می گیرند که تصور همگانی از مشکلات، نبود "آزادی" است. شعرها در باب آزادی سروده می شود و میدان ها به اسم آن می گذارند. صد البته که مفهوم "آزادی" برای یک جامعه پیشرو مفهومی کلیدی و اساسی است و قطعا ایده آل هر جامعه ای رسیدن به چنین آزادی ای است. اما صرف خواستن چیزی به معنی دانستن نحوه رسیدن به آن نیست.
بخشی از پیچیده بودن مسئله به روانشناسی بشر در بستر زندگی اجتماعی بر می گردد. برخلاف دیگر حیوانات که تمام برخورد هایشان بر سر قلمرو، غذا و جفت است بشر به طرز عجیبی نسبت به باورهایش حساس است تا جایی که حاضر است همه چیز را فدای آن کند! جاناتان هیت (Jonathan Haidt) در کتاب the righteous mind توضیح می دهد چرا باورهای ما از لحاظ فرگشتی اهمیت دارند(۱). هیت مهمترین عملکرد باورها را نگه داشتن ما در گروه های اجتماعی معرفی می کند که ما را در یک اجتماع در برابر خطرات خارجی ایمن می کند. قدیمی ترین این ساختارها اخلاق و مذهب هستند. امروزه اما تعداد و تنوع این باورها بسیار بزرگ تر هستند ما خود را به «گروه های باوری» (belief groups) بسیار زیادی متعلق میدانیم. خود را «کرد»، «ایرانی» «مسلمان» «شیعه» «لیبرال» و … می دانیم. این لیست تقریبا انتهایی ندارد! از طرفی هزینه خیانت به گروه های باوری به طور سنتی بسیار بالا بوده است. در کمترین حد این هزینه به اخراج از گروه منجر می شد. پژوهش های زیادی نشان داده است که طرد اجتماعی (social exclusion and rejection) تاثیرات بسیار شدیدی بر سلامت افراد می گذارد و عمر را کاهش می دهد(۲). تمام اینها نشان می دهد «وفاداری» به باورهای گروهی تا چه حد در طبیعت ما حک شده است. ما نه تنها به «احترام» به آن ها باور داریم بلکه از بقیه هم میخواهیم به آن ها «احترام» بگذارند. از طرفی دیگر ما حس درونی ای به «آزادی» داریم. هر شخصی احساس می کند آزاد به دنیا آمده است و در برابر «سرکوب» نمی خواهد ساکت بماند.
مشکل تنها زندگی گروه های باوری مختلف در کنار هم نیست. برداشت افراد از مفاهیم «احترام» و «آزادی» و «تقدس» متفاوت و حتی درجات آن از شخصی به شخص دیگر بسیار متفاوت است. بسیاری از پژوهش ها نشان می دهد که افراد با «اخلاق سنج» (moral compass) های مختلف به دنیا می آیند(۳) دو برادر ممکن است درکشان نسبت به «تقدس» و «احترام» با هم تفاوت های زیادی داشته باشند. یک نفر ممکن است هیچ حسی نسبت یک پرچم نداشته باشد و آن را صرفا یک تکه پارچه بداند که آتش گرفتن یا نگرفتنش هیچ اهمیتی ندارد اما یک شخص دیگر پرچم را نماد غرور و تاریخ و تمام ارزش های یک ملت بداند و آتش گرفتن آن را یک توهین بسیار اساسی تلقی کند. بنابراین قابل پیش بینی است که حتی در یک گروه هم خطر برخورد حداقل به صورت بالقوه وجود دارد.
با این حال آنچه از تمام این پیش زمینه ها مشخص است این است که زندگی بشر تا زمانی که در گروه های کوچک و قبیله های دور از هم زندگی می کرد کمترین اصطکاک را ایجاد می کرد. چیزی که دیگر مدت هاست صادق نیست. امروزه فاصله شما از گروه هایی که باورهایتان برای آن ها مشتی چرندیات ست تنها چند کلیک است. در روزگار اینترنت پیدا کردن کاریکاتور «محمد»، چیزی که فکر آن هم برای قرن ها به ذهن کسی خطور نمیکرد، آنقدر دشوار نیست!
دموکراسی های غربی نسبت به سایر فرم های کشورداری در مناطق دیگر دنیا در متعادل نگه داشتن باور های افراد و کمینه کردن اصطکاک ها نسبتا موفق تر عمل کرده اند اما این پدیده بسیار جدید است و خوشبینی نسبت به پایداری آن در طولانی مدت بیش از حد واقع است.
با این وضعیت چطور می توان به قراردادی اجتماعی برای زندگی مسالمت آمیز در کنار هم رسید. این شاید بزرگترین سوالی باشد که بسیاری از جوامع غیر غربی می پرسند و از طرفی جوامع غربی در مقابله با بحران مهاجران و رشد فزاینده اسلام در غرب از خود میپرسند. بخش تاسف بار ماجرا این است که همگان تصور می کنند جواب این سوال را می دانند اما تاریخ معاصر نشان می دهد دموکراسی کالایی نیست که بتوان خرید یا پروژه ای که با طی قدم های مشخص به آن دست یافت.
بگذارید قدری در مورد تصورات نادرست مهاجران از سنگ بناهای اجتماع غربی سخن بگوییم. این تصورات نادرست البته همواره محدود به مهاجران نیست بلکه مشکل غربیانی هم هست که از تاریخ خود بیگانه شده اند. بگذارید مثال دقیق تری بزنم. بسیاری از کسانی که با حجاب در خیابان های کشورهای غربی قدم می زنند و به طور معمول به مشکلی بر نمی خورند بلکه برعکس با برخورد خوب مواجه می شوند دلیل این موضوع را «احترام» آن افراد به حجاب یا عقیده او می دانند. از دید آنها غربیان به باورهای دیگران «احترام» می گذارند. (دقت کنید در تمام طول این نوشتار از گروه های باوری سخن می گوییم نه گروه های نژادی و قومی که بحثی مفصل و جداست). برخی دیگر هم تصور می کنند دلیل برخورد نسبتا درست تر سیستم «عدالت» (Fairness) یا حتی «مراقبت» (care) افراد نسبت به هم که در زبان عامیانه به نایس بودن تعبیر می شود.
«احترام»، «عدالت» و «مراقبت» هر سه سنجه های درونی (builtin) اخلاق سنج ما هستند و به همین خاطر تشخیص آن ها تقریبا به هیچ تلاشی نیاز ندارد بنابراین عجیب نیست وقتی لبخند شخصی را می بینیم آن را به یکی از این ویژگی ها نسبت دهیم. اما آیا این واقعا چیزی ست که چنین جوامعی را سرپا نگه داشته است؟ تنها به این دلیل که آن ها بیشتر به هم احترام میگذارند و «نایس» تر هستند؟ این سوالی ست که برای ناظران کمی پیش می آید چون ما تمایل داریم که مساله را ساده کنیم و ذات باوری نسبت به برتری اخلاقی گروهی که بیشتر پیشرفت کرده است را پیش فرض بگیریم: آن ها انسان های بهتری هستند!
تا آنجایی که به تاریخ مربوط است چنین برتری اخلاقی ای تنها یک برداشت ساده لوحانه است. همین آدم های نایس ۷۰ سال پیش کوره های آدم سوزی راه انداخته بودند و نژاد پرستی را برای قرن ها بدون ذره ای عذاب وجدان ادامه می دادند.
اینجا باید یک گذار به تاریخ فلسفه سیاسی غرب بزنیم. جان لاک فیلسوف سیاسی که به پدر لیبرالیسم شهره است دیدگاهی بسیار تاریک به طبیعت بشر دارد. جان لاک به تاسی از توماس هابز معتقد بود طبیعت بشر خودخواه است و هر کسی به دنبال زندگی، سلامتی و دارایی های خودش است (۴). در «وضع طبیعی» زمانی که قانونی نباشد یا به اصطلاح عامیانه تر «قانون جنگل» هیچ کس به هیچ کس رحم نمیکند و قوی ضعیف را میکشد. از دیدگاه لاک بشر نمیتوانست به این طریق برای همیشه زندگی کند به همین خاطر به «قرارداد اجتماعی» روی آورد تا منافع همگی تامین شود. اینجا دقیقا جایی ست که باید توقف و تامل کرد. مبنای سیستم های سیاسی غرب و بخصوص لیبرالیسم درخواست خوب بودن آدم ها نسبت به یکدیگر یا احترام به عقاید دیگری نیست بلکه قرارداد اجتماعی است! قرارداد اجتماعی باعث حفظ «حقوق شهروندان» و «نظم اجتماعی» می شود. جامعه ای که «قرارداد اجتماعی» را به درستی درک کند در ابعاد دیگر هم رشد خواهد کرد. بنابراین با اینکه درک درونی و بدون زحمت مفاهیم «احترام»، «عدالت» و «مراقبت» بسیار ساده هستند این ویژگی ها نه علت بلکه محصول «قرارداد اجتماعی» یا در واژگان امروزی فلسفه سیاسی غرب «حاکمیت قانون» (the rule of law) است.
اینکه چگونه مردم به قرارداد اجتماعی می رسند و قانون، یعنی یک موجودیتی انتزاعی را، بالاتر از حاکمان یا عقاید دسته و گروه های خاص قرار می دهند فرآیند پیچیده ای دارد که خارج از حوصله این بحث است اما من به بخشی از آن که شاید مهم ترین آن باشد اشاره می کنم: قرارداد اجتماعی ممکن نیست مگر آنکه شهروندان «رواداری» یا «تحمل» (tolerance) را تمرین کنند. تحمل به معنای تحمل همدیگر. تحمل همانطور که از خود کلمه مشخص است یک حس خوش آیند نیست بنابراین زندگی در یک دموکراسی پایدار و سالم متضمن آن نیست که همیشه حس خوبی از برخورد با بقیه داشته باشید اما با «رواداری» و «بلوغ فکری» باید آن را پذیرفت. اما تحمل تا کجا؟ آیا قوانینی برای آن وجود دارد؟
پارادوکسی به نام پارادوکس آزادی وجود دارد که توسط افلاطون بیان شده است: اگر آزادی رها شدن از هر قیدی باشد در نهایت منجر به قید های زیادی می شود زیرا به زورگو اجازه می دهد که هر کس را که بخواهد به بردگی بکشد و نوعی هرج و مرج ایجاد می شود. چنین پارادوکسی در مورد "تحمل" هم وجود دارد: تحمل نامحدود منجر به از بین رفتن تحمل می شود زیرا اگر ما تحمل نامحدود داشته باشیم حتی نسبت به کسانی که تحمل دیگران را ندارند، اگر جامعه آماده برای دفاع کردن از خود در برابر حمله "تحمل ناپذیران" نباشد، آنگاه تحمل کنندگان هم از بین می روند. در این نحو فرموله کردن مساله باز هم نمی توان گفت که به هیچ وجه نباید به فلسفه های "متعصب" اجازه صحبت داد. تا زمانی که بتوان با بحث عقلانی با آن ها روبرو شد مشکلی وجود ندارد. اما باید "حق" سرکوب آن ها حتی به زور هم برای جامعه وجود داشته باشد: اگر از بحث عقلانی فراتر روند و بخواهند بقیه را حذف کنند. در واقع هر جنبشی که "تحمل ناپذیری" را ترویج می کند خارج از قانون قرار گرفته و جرم مرتکب شده است(۵).
استدلال پاراگراف پیش توسط کارل پوپر در "جامعه باز و دشمنان آن" بیان شده است. این استدلال اگرچه جالب و منطقی به نظر می رسد، اما دچار مشکلاتی هم هست:
تعیین مرزهای تحمل همواره کار ساده ای نیست همانطور که تعیین مرزهای آزادی دشوار است!
بنابراین با اینکه تحمل ویژگی اساسی تر و ساده تری برای درک است اما به همان مشکل آزادی دچار می شود. بحثی به نام "نفرت پراکنی"( hate speech) وجود دارد که بنابر تعریف هرگونه حمله به شخص یا گروه بر اساس ویژگی هایی مانند جنسیت، نژاد، مذهب، معلولیت و گرایش جنسی است. قانون بسیاری از کشور ها جلوی "نفرت پراکنی" را در هر فرمی مانند توهین می گیرد اگرچه ممکن است معادل حقوقی برای آن کلمه نداشته باشند. بسیاری اعتقاد دارند که چیزی به نام "نفرت پراکنی" وجود ندارد و این کاملا بر خلاف اصول آزادی بیان است همچنین و در بند اول قانون اساسی آمریکا که به آزادی بیان پرداخته است هم حرفی از آن زده نشده است. ترس از تاکید بر "نفرت پراکنی" ترس تعداد بسیاری از روشنفکران در مورد این قضیه است که چنین استثناهایی ممکن است به حدی گسترش پیدا کنند که آزادی های بیشتری را محدود کنند. گرچه قدری ناعادلانه به نظر میرسد اما بسیاری معتقدند حق توهین هم محفوظ است. توهین به نژاد گرچه ناپسند است اما توهین به عقیده یا مذهب عادی تر تلقی می شود: از دید این افراد نژاد یا جنسیت چیزی نیست که شما بر آن کنترلی داشته باشید اما مذهب و عقیده فرق دارند و از این لحاظ توهین به آن مشکلی ندارد. اما بعد از کشیدن کاریکاتور "محمد" در روزنامه های اروپایی و مشکلاتی که به دنبال آن پیش آمد حتی برخی در اروپا به این اندیشه افتادند که بهتر است که جلوی چنین کاریکاتورهایی گرفته شود.
استدلال های دو طرف این دعوا پایانی ندارند و حتی بعد از خواندن بسیاری از آن ها هرگز نمی توان به نقطه پایداری رسید. به نظر نگارنده باید پذیرفت چنین نقطه ی پایداری وجود ندارد حتی در غرب هنوز هم مسائلی از این دست وجود دارند و حل نشده اند. حتی اتفاقات کوچک جرقه ای می شوند برای انفجارهای زنجیره ای از نفرت پراکنی و به خطر افتادن "آزادی بیان". استدلال هایی که بر اساس قانون اساسی هستند همواره قوت کافی ندارند زیرا بیش از اندازه ساده سازی در خود دارند: آن ها بافت جامعه و حاکمانی که قرار است این قوانین را "تفسیر" و "اجرا" کنند در نظر نمی گیرند. از طرفی بنیان های سیاسی غرب که توسط هابز، روسو، کانت و لاک و دیگران بنا شده است در چارچوب جنبشی به نام روشنگری کلید خورد که امروزه با داده های اجتماعی و روانشناسی تکاملی بشر همخوانی ندارد. برخلاف دیدگاه کانت بشر یا حداقل بخش بزرگی از آن به قیم نیاز دارد! این قیم در فرم دین یا هر ایدئولوژی دیگری می تواند باشد. بر خلاف دیدگاه آن ها توهین به عقاید شخصی واقعا دردناک است و این حتی از نگاه نوروساینس هم ثابت شده است(۶). با این حال ارزش های روشنگری و مدرنیسم همچنان ایده آلی هستند که باید سعی کرد به آن رسید.
از دیدگاه من آزادی مساله ی پیچیده ای است و شما قطعا کشوری در دنیا پیدا نمی کنید که خود را آزاد نداند. استدلال همواره این است: آزادی وجود دارد اما در چارچوب قانون. این گزاره همه جا صادق است حتی در زندان. اما نحوه تعبیر قوانین مساله ی دیگری است. اینجاست که باز هم به تم اصلی نوشته می رسیم. آنچه مساله آزادی را شاید قدری ساده تر کند مساله "تحمل" است. "تحمل" قانون نیست و نمی توان هم آن را قانون کرد. "تحمل" یک ویژگی فردی و اجتماعی است. عوامل بسیاری در آن موثر هستند که روانشناسی آن فراتر از این بحث می رود. چیزی که مشخص است این است که "تحمل" تعیین کننده نحوه ی اجرای آزادی و مهم تر از آن "تفسیر" آن توسط جامعه است. این که "نفرت پراکنی" چه چیزی است را هم هیچ گاه نمی توان با بحث کردن به صورت فرمول و صاف و تمیز تعریف کرد. بسیاری از محبوب ترین سری های تلویزیونی مانند south park مصداق های زیادی از "توهین" در خود دارند، اما بسیار هم محبوب اند. نحوه ی برخورد با چنین محتواهای رسانه ای بسیار وابسته به بافت جامعه پذیرای آن است. بدون شک قوانین در این میان بسیار موثر هستند و اگر نخواهیم مانند بیشتر مدل های کنونی ساده سازی کنیم باید بپذیریم یک دینامیک پیچیده و حساس بین این متغیر های شناخته شده(و حتی متغیر های ناشناخته) وجود دارد. کوچکترین تغییر در هر بخش منجر به نتایج پیش بینی ناپذیری می شود. به طور مثال با ظهور شبکه های اجتماعی با آغاز دهه اول سال ۲۰۰۰ بسیاری از جامعه شناسان پیش بینی می کردند که این شبکه ها با متصل کردن افراد در دوردست ترین نقاط زمین با پیش زمینه های فرهنگی، نژادی و مذهبی گوناگون باعث همگون کردن، افزایش تحمل و تسهیل کردن آرمان های روشنگری به دیگر نقاط دنیا هم هست. نتیجه اما کاملا برعکس شد: این شبکه ها مکانی شد برای گسترش نفرت پراکنی در بدترین انواع آن، افراطی گری (radicalization) و حتی خوراک و تقویت کننده فکری انواع گروه های بنیاد گرا و تروریست شدند. اوضاع آنقدر بد شد که در نشست G20 در سال ۲۰۱۵ در ترکیه کشور های عضو نقش شبکه های اجتماعی به عنوان یکی از مهمترین عوامل افراطی گری را پذیرفتند. برخی تحقیقات در روانشناسی نشان داده است که در معرض "نفرت پراکنی" قرار گرفتن منجر به رفتارهای انقیاد و در نهایت تنش می شود(۷). این امروزه بیش از پیش در مورد وضعیت مسلمانان واضح تر است. برخورد دو نحوه تلقی از "تحمل" منجر به وضعیت امروز شده است و اگر نتوان راه حلی برای آن پیدا کرد وضعیت بدتر هم می شود.
یکی از مهمترین وظیفه جامعه شناسان امروز مانند تمام چند صد سال اخیر شاید یافتن راه هایی برای افزایش سطح تحمل باشد. از دید فیلسوفانی مانند هابرماس فرآیند روشنگری هنوز کامل نشده است و نباید جامعه شناسان با مسیر های بیهوده ای مانند پست مدرنیسم خود را مشغول کنند چرا که فضاهای این چنینی نه تنها با واقعیت امروز بیشتر جوامع فاصله دارند، مثمر ثمر بودن آن ها هم جای بحث دارد.
منابع
[1]Haidt, Jonathan. The righteous mind: Why good people are divided by politics and religion. Vintage, 2012.
[2]Mulvey, K.L., Boswell, C. and Zheng, J., 2017. Causes and consequences of social exclusion and peer rejection among children and adolescents. Report on emotional & behavioral disorders in youth, 17(3), p.71.
[3]Wynn, K., 2016. Origins of value conflict: Babies do not agree to disagree. Trends in cognitive sciences, 20(1), pp.3-5.
[4] Zuckert, M., 1996. The Natural Rights Republic (Notre Dame, IN.
[5] Popper, K.R., 2020. The open society and its enemies. Princeton University Press.
[6] https://www.psychologytoday.com/us/blog/the-new-brain/201010/sticks-and-stones-hurtful-words-damage-the-brain
[7] Calvert, Clay. "Hate speech and its harms: A communication theory perspective." Journal of Communication 47.1 (1997): 4-19.