معمولاً اینجوری نبود، منظورم اینه همیشه آدم ها بودن، باهاشون ارتباط داشتم و خوش میگذروندم ولی چند وقته دیگه اینجوری نیست، میدونین؟
مدت زیادی نیست که اینجوریه، راستش خودم اینو انتخاب کردم، که تنها بشم و مثلا زمان داشته باشم که کاری که میخوام رو بکنم اما اونطوری که باید پیش نمیره، امروز تنها بودنم تو تولدم باعث شد به فکر فرو برم، هرسال همین موقع کلی خوش میگذروندم ولی الان برای اولین بار نه جایی رفتم نه کاری کردم نه کسیو دیدم نه هیچ چیز دیگه ای. به چه قیمتی؟
میدونین، یه بخشی از ذهنم همش میگه داری فرصت رو از دست میدی! روز تولدت گذشت پاشو یه کاری کن! اما یه بخش دیگه هم میگه اینکاری که امروز میکنی و خودتو از خوشگذرونی محروم میکنی بعداً اثرشو میذاره، بعدش خودم رو قانع میکنم که داری بهترین کارو میکنی و انگار که داری آیندهات رو میخری. اما هنوزم اون بخش احساسی ذهنم رو نظرش پافشاری میکنه.
گفتم تنها باشم و از زمان به بهترین نحو استفاده کنم، اما آیا واقعاً اینجوریه؟ حس میکنم قبلا خیلی آدم فعالتری بودم. نه تنها خودم رو منزوی نکرده بودم بلکه همزمان چندتا کار رو هم به خوبی جلو میبردم اما الان همون چیزی که به خاطرش تنهایی رو ترجیح دادم رو هم نمیتونم اونجوری که باید انجام بدم، چی باعث میشه نتونم مهمترین هدفم رو دنبال کنم؟ اینکه قبلا میتونستم همچین کاری کنم و الان دیگه نمیتونم؟ حس یه ورزشکاری رو دارم که دوران اوجش تموم شده و باید بازنشست بشه. میدونین دیگه؟
در نهایت این نشخوار فکری بزرگ که برای فرار ازش اومدم و بعد از مدت ها یه چیزی نوشتم، به این نتیجه رسید که ما تنها متولد میشیم و در نهایت تنها هم میمیریم، پس چرا باید کاری کنیم که توی این مدتی که نهر زندگیمون روانه هم تنها باشیم؟(چه بسا گاهی نهرش متلاطمه اما باز هم به جلو میره.) به نظرم ما این تنهایی رو برای کل عمرمون نمیخوایم، ما برای مدتی ترجیحش میدیم و به خودمون امید میدیم که بعد از این به موفقیتی میرسیم و این وصال قراره کمکمون کنه بهتر زندگی کنیم و دیگه خبری از تنهایی هم نباشه. اما آیا همین جوری میشه؟
منتظر تجربه زیسته هاتون هستم :)
