ویرگول
ورودثبت نام
امیر حمیدی
امیر حمیدی
امیر حمیدی
امیر حمیدی
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

نا برابری

**داستان کوتاه: "سایه‌های نابرابر"**

در شهر بزرگی به نام "سایه‌ستان"، دو محله وجود داشت: **"بلندآباد"** و **"پست‌نگار"**.

در بلندآباد، آسمان‌خراش‌های شیشه‌ای براق تا ابرها قد کشیده بودند. کودکان با لباس‌های گران‌قیمت به مدارس خصوصی می‌رفتند، جایی که ربات‌ها به آن‌ها درس می‌دادند. بزرگ‌ترها با ماشین‌های پرنده به سر کار می‌رفتند؛ کارهایی مثل طراحی سیارات یا معامله‌ی امواج مغزی. آن‌ها هرگز گرسنگی نکشیده بودند، هرگز دردِ درمان‌نشدن را نمی‌شناختند.

در پست‌نگار، خانه‌ها از چوب‌های پوسیده ساخته شده بودند. کودکان کنار جوی‌های کثیف بازی می‌کردند و اگر خوش‌شانس بودند، می‌توانستند در مدارس فرسوده‌ای درس بخوانند که معلم‌هایش از فرط خستگی می‌مردند. مردمان پست‌نگار صبح تا شب در کارگاه‌های تاریک عرق می‌ریختند، در حالی که دستمزدشان به زحمت کفاف یک وعده غذا را می‌داد. بیماری، گرسنگی و ترس، همسایه‌های همیشگی آن‌ها بودند.

**اما بین این دو محله، دیواری بلند وجود داشت.**

روزی، **"نیما"**، پسرکی از پست‌نگار، از فرط کنجکاوی از دیوار بالا رفت. آن طرف، دنیایی دیگر دید: چمن‌های سبز، مغازه‌های پر از غذاهای رنگارنگ و کودکانی که می‌خندیدند. اما قبل از اینکه پایش را روی زمین بگذارد، نگهبان‌های دیوار او را گرفتند و با ضرب و شتم به پست‌نگار بازگرداندند.

همان شب، نیما با چهره‌ی خونین نزد پدرش رفت و پرسید: **"چرا ما اینجا زندگی می‌کنیم و آن‌ها آنجا؟"**

پدرش، با نگاهی خالی از امید، پاسخ داد: **"因为他们 سایه‌هایشان بلندتر است."** (*زیرا سایه‌هایشان بلندتر است.*)

نیما فهمید که در سایه‌ستان، **نور خورشید فقط به بلندای قامت آدم‌ها می‌تابد.**

**پایان.**

---

**نکته‌ی داستان:**

نابرابری اجتماعی گاهی آن‌قدر عادی‌سازی می‌شود که مردم آن را به عنوان "قانون طبیعت" می‌پذیرند. اما حقیقت این است که این دیوارها را انسان‌ها ساخته‌اند و انسان‌ها هم می‌توانند آن‌ها را خراب کنند.

داستان کوتاهضرب شتمقانون طبیعتنابرابری اجتماعی
۵
۰
امیر حمیدی
امیر حمیدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید