ویرگول
ورودثبت نام
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد - Hojat Ghanadحجت قناد هستم. در تقاطع داده، تکنولوژی و مارکتینگ کار می‌کنم. از مهندسی نرم‌افزار به رشد کسب‌وکار رسیده‌ام و اینجا تجربه‌هایم از بازاریابی، مدیریت، تصمیم‌سازی و ساخت سیستم‌های رشد را روایت می‌کنم.
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد - Hojat Ghanad
خواندن ۵ دقیقه·۱۸ روز پیش

چرا یک مدیر مارکتینگ باید P&L بفهمد؟

بیشتر آدم‌هایی که وارد مارکتینگ می‌شوند، تصور می‌کنند قرار است درباره بازار، رفتار مصرف‌کننده، برند، تبلیغات و رشد یاد بگیرند. و البته درست هم هست. اما معمولا چند سال طول می‌کشد تا متوجه شوند در شرکت‌های واقعی، مخصوصا شرکت‌هایی که رشد کرده‌اند یا سرمایه‌گذار دارند، مهم‌ترین چیزی که جایگاه مارکتینگ را تعیین می‌کند «کمپین» نیستT عددهایی است که در P&L دیده می‌شود.

خیلی از مدیران مارکتینگ اولین مواجهه جدی‌شان با این واقعیت، جلسه‌ای است که مدیرعامل یا CFO از آن‌ها درباره CAC، حاشیه سود، Contribution یا EBITDA سوال می‌کند و ناگهان متوجه می‌شوند زبان سازمان عوض شده است. تا قبل از آن، همه‌چیز درباره reach و engagement و conversion بود. اما حالا مساله این است که این رشد، دقیقا چه اثری روی اقتصاد شرکت گذاشته است.

اینجاست که فهم P&L دیگر یک مهارت لوکس برای مدیر مارکتینگ نیست، بخشی از سواد حرفه‌ای اوست.

P&L اصلا چیست؟

P&L یا Profit and Loss Statement همان صورت سود و زیان است. گزارشی که نشان می‌دهد شرکت در یک بازه زمانی مشخص، چقدر درآمد ساخته و برای ساختن آن درآمد چقدر هزینه کرده است. اما برای یک مدیر مارکتینگ، P&L فقط یک گزارش حسابداری نیست. در واقع، این گزارش نقشه‌ای است که نشان می‌دهد:

  • رشد شرکت از کجا آمده؟

  • سود در کدام نقطه از بین رفته؟

  • مارکتینگ واقعا در حال خلق ارزش است یا فقط در حال خریدن رشد؟

بسیاری فکر می‌کنند موفقیت یعنی فروش بیشتر. اما در شرکت‌های بالغ، فروش به‌تنهایی معیار موفقیت نیست. کیفیت آن فروش مهم‌تر است. برای همین، وقتی وارد P&L می‌شویم، با مفاهیمی روبه‌رو می‌شویم که هر مارکتر جدی باید آن‌ها را بفهمد.

GMV و NMV؛ همه فروش‌ها واقعی نیستند

در بسیاری از استارتاپ‌ها و کسب‌وکارهای دیجیتال، اولین عددی که زیاد شنیده می‌شود GMV است. GMV یا Gross Merchandise Value یعنی ارزش کل تراکنش‌هایی که روی پلتفرم اتفاق افتاده است. مثلا اگر یک مارکت‌پلیس در یک ماه ۱۰۰ میلیارد تومان فروش ثبت کند، GMV آن ۱۰۰ میلیارد تومان است. اما مساله اینجاست که GMV الزاما پول واقعی موجود در حساب شرکت نیست!

ممکن است:

  • بخشی از سفارش‌ها مرجوع شوند

  • تخفیف‌های سنگین داده شده باشد

  • سهم فروشنده جدا شود

  • یا بخشی از تراکنش هنوز وصول نشده باشد

برای همین، شرکت‌ها معمولا به عدد مهم‌تری نگاه می‌کنند: NMV یا Net Merchandise Value.

NMV تصویری واقعی‌تر از ارزشی است که بعد از حذف مرجوعی، تخفیف و تعدیلات باقی مانده است. این تفاوت برای مارکتینگ حیاتی است. چون بسیاری از کمپین‌ها می‌توانند GMV را به‌صورت مصنوعی بزرگ کنند. تخفیف سنگین تقریبا همیشه GMV را بالا می‌برد. اما سوال واقعی این است که آیا بعد از تمام این هزینه‌ها، هنوز ارزش اقتصادی معناداری باقی مانده است؟

مارکتینگ اگر فقط GMV را ببیند، ممکن است تصور کند کمپین موفق بوده درحالی‌که تیم مالی همان کمپین را به باد دهنده‌ی حاشیه سود بداند!

COGS؛ جایی که خیال رشد به واقعیت برخورد می‌کند

بعد از درآمد، یکی از مهم‌ترین بخش‌های P&L، مفهوم COGS است. COGS یا Cost of Goods Sold یعنی هزینه مستقیمی که برای تولید یا ارائه محصول و خدمت پرداخت شده است. در یک شرکت FMCG ممکن است شامل:

  • مواد اولیه

  • بسته‌بندی

  • تولید

  • لجستیک

باشد.

در یک SaaS:

  • هزینه سرور

  • API

  • زیرساخت

  • پشتیبانی فنی

می‌تواند بخشی از COGS باشد. چرا این مفهوم برای مارکتینگ مهم است؟

چون تیم‌های مارکتینگ معمولا عاشق رشد هستند، اما COGS به شرکت یادآوری می‌کند که هر رشدی هزینه دارد. فرض کنید تیم مارکتینگ با یک کمپین فوق‌العاده فروش را دو برابر کرده است. همه خوشحال‌اند. اما چند هفته بعد عملیات و مالی متوجه می‌شوند هزینه سرویس‌دهی به این حجم مشتری، نه تنها سود نداشته که هزینه‌هایش شرکت را وارد ضرر کرده است. در این لحظه، مساله فقط «فروش» نیست، مسئله کیفیت اقتصادی فروش است و دقیقا این همان چیزی است که P&L به مدیر مارکتینگ یاد می‌دهد:

رشد بدون درک ساختار هزینه، خطرناک است.

PC1 ،PC2 و PC3؛ شرکت می‌خواهد بداند سود دقیقا کجا از بین می‌رود

در بسیاری از شرکت‌های مدرن، مخصوصا استارتاپ‌ها و سازمان‌های داده‌محور، مدیران دیگر فقط به سود نهایی نگاه نمی‌کنند. آن‌ها می‌خواهند بفهمند در هر لایه از عملیات، چقدر ارزش باقی مانده است. اینجاست که مفاهیمی مثل PC1، PC2 و PC3 وارد می‌شوند. این اصطلاحات استاندارد مطلق جهانی ندارند و ممکن است هر شرکت بنا به نیازش آن‌ها را متفاوت با دیگران تعریف کند، اما منطقشان تقریبا مشابه است. شکستن سودآوری به لایه‌های مختلف. مثلا:

PC1 معمولا نشان می‌دهد بعد از کسر هزینه‌های مستقیم محصول یا سرویس، چقدر ارزش باقی مانده است.

PC2 یک لایه جلوتر می‌رود و هزینه‌هایی مثل مارکتینگ، جذب مشتری، کمیسیون فروش یا تبلیغات را هم وارد می‌کند.

و PC3 معمولا هزینه‌های سازمانی، منابع انسانی، مدیریت و زیرساخت را هم لحاظ می‌کند تا تصویر واقعی‌تری از سودآوری عملیاتی بدهد.

برای یک مدیر مارکتینگ، مهم‌ترین نقطه معمولا همان PC2 است. چرا؟

چون اینجاست که اثر واقعی مارکتینگ دیده می‌شود. یک کمپین ممکن است:

  • فروش را بالا ببرد

  • اما CAC را هم شدیدا افزایش دهد

  • تخفیف زیادی بدهد

  • مشتری کم‌وفادار جذب کند

  • یا Retention ضعیفی داشته باشد

در این حالت، ممکن است GMV رشد کند اما PC2 ضعیف‌تر شود. یعنی مارکتینگ ظاهرا رشد ساخته، اما در واقع سود عملیاتی را خورده است.

EBITDA؛ عددی که سرمایه‌گذارها عاشقش هستند

اگر کمی بیشتر در جلسات مدیریتی بمانید، دیر یا زود با واژه EBITDA روبه‌رو می‌شوید. EBITDA مخفف Earnings Before Interest, Taxes, Depreciation and Amortization است. ترجمه ساده‌ترش:
سود نهایی شرکت قبل از پرداخت بهره وام‌های دریافت شده، انواع مالیات‌ها، محاسبه اصطحلاک وسائل و دارایی‌ها و سایر هزینه‌های حسابداری.

چرا این عدد مهم است؟

چون سرمایه‌گذارها و مدیران می‌خواهند بفهمند «هسته عملیاتی» شرکت واقعا چقدر پول می‌سازد. EBITDA کمک می‌کند اثر ساختار مالی، بدهی، مالیات یا بازی‌های حسابداری را موقتا کنار بگذاریم و ببینیم آیا خود کسب‌وکار سالم پیش می‌رود یا نه. این دقیقا جایی است که مارکتینگ دوباره وارد تصویر می‌شود. چون اگر هزینه‌های جذب مشتری، تخفیف‌ها و کمپین‌های رشد، EBITDA را ضعیف کنند، یعنی شرکت دارد رشد را با سوزاندن پول می‌خرد. این مدل شاید برای مدتی با سرمایه‌گذاری دوام بیاورد، اما در بلندمدت خطرناک است.

چرا دانستن این مفاهیم برای مارکترها حیاتی است؟

چون مارکتینگ امروز دیگر فقط واحد تبلیغات نیست. در شرکت‌های مدرن، مارکتینگ هسته موتور رشد شرکت است. مدیر مارکتینگ اگر P&L را نفهمد ممکن است کمپین اشتباه را موفق تصور کند، رشد ناسالم را تشویق کند یا نتواند از بودجه‌اش دفاع کند. اما وقتی زبان مالی را بلد باشد، می‌تواند نشان دهد:

  • کدام هزینه واقعا سرمایه‌گذاری است

  • کدام کانال رشد سودآور ساخته

  • کدام سگمنت مشتری ارزش اقتصادی دارد

  • و چرا بعضی از کمپین‌ها، با وجود KPIهای ظاهرا ضعیف‌تر، برای شرکت ارزشمندترند.

در نهایت، سازمان‌ها به مارکترهایی اعتماد بیشتری می‌کنند که فقط «بازار» را نمی‌فهمند بلکه می‌توانند اثر بازار را روی اقتصاد شرکت توضیح دهند و شاید مهم‌ترین نقطه بلوغ حرفه‌ای یک مدیر مارکتینگ همین باشد، لحظه‌ای که دیگر فقط درباره کمپین حرف نمی‌زند، بلکه می‌تواند درباره کیفیت رشد، ساختار سودآوری و سلامت اقتصادی کسب‌وکار هم صحبت کند.

مارکتینگدیجیتال مارکتینگبازاریابی دیجیتالمدیریت مالیمدیریت کسب و کار
۶
۱
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد - Hojat Ghanad
حجت قناد هستم. در تقاطع داده، تکنولوژی و مارکتینگ کار می‌کنم. از مهندسی نرم‌افزار به رشد کسب‌وکار رسیده‌ام و اینجا تجربه‌هایم از بازاریابی، مدیریت، تصمیم‌سازی و ساخت سیستم‌های رشد را روایت می‌کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید