به خودت آیی!

فهمیدم که غم ، نگرانی و حسرت، توهمی بیش نیست، حتی سراب هم نیست! بی اندازه احساس پوچی خواهی کرد وقتی که زمانش بگذرد و تو می مانی و کلی اتفاق ناگوار که اصلا اندکی هم از اون رخ نداده!
اینها همش تاریکی ست، خوره ست، که از همان کودکی محیط به خورد ما داده و اونقدر تکرار شده که به سان باوری بس محدود کننده در ما ریشه کرده!
خدا، انرژی کیهان، شهود درون، کائنات، دعای مادر، انرژی بیگ بنگ و هر آنچه که تو می خواهی نامش را بگذار، اونقدر به تو نشانه خواهد داد که از این زندان آزاد شوی و به خودت آیی!
اون مشتاقانه انتظارت را می کشد، اون خوب میداند که تو از جنس چی هستی!! پس بیخود بدی تو را نمی خواهد! و با تو سر لج ندارد ولی اونقدر به اختیار تو احترام می گذارد که تو خبر نداری، اون تو را به چشم عزیزی می بیند که از طریق احساس با تو ارتباط می گیرد.