ویرگول
ورودثبت نام
A_B
A_B
A_B
A_B
خواندن ۲ دقیقه·۲ سال پیش

شعر ۲۵ بیتی خاطرات تلخ/ کربلا

من بودم و مادر و آقا و غیره

تشنگی سخت بود و من می کردم گریه

بابا و دوستاش همه از پیش ما رفته بودن

از همه، عمو عباس و آقا فقط مونده بودن

دست عمو را با دو دست خود گرفتم

با بی حالی به عمو در خواست آب کردم

عمو گرفته حال و غمگین رفت پیش آقا

اذن گرفت و رفتن از پیش ما ها

سوار بر اسب دور شدند و خون به پا شد

دست مادر بر روی چشمم و خاک بر هوا شد

آرام زیر انگشتان مادر نگاهی کردم

رقص شمشیر ها و خون بود هر دم

نا امیدانه به سمت خیمه دویدم

با خود گفتم ای کاش آسمان و ابر ها

با ما قهر نبودند و می باریدن بر ما

مگر چقدر آب در زمین کم بوده؟

که روزی ما یک قطره هم نبوده؟

صدایی بلند شنیدم از مادر و دیگر زنان

می زدند بر سر و ناله سر کنان

در عجب بودم که مگر چه اتفاقی افتاده است؟!

دیدم خیمه عمو بر روی خاک خوابیده است!

گفتم چه شد که دگر عمو سایبان نمی خواهد؟

مادرم گفت عمو دیگر برایت شعر نمی خواند

گفتم مگر من به عمو بد کرده ام؟

من فقط از عمو جرعه آبی خواسته ام!

دویدم پیش آقا و سریع گفتم من

به عمو بگو معذرت می خواهم من

آقا نشست و با مهربانی دستی بر سر من کشید

با اندوه نگاه کرد و خجالت از مادر من کشید

بلند شد و از قلاف، شمشیرش را بیرون کشید

سوار بر اسب و دست بر یال اون کشید

انگار زیر لب چیزی گفت و افسار حرکت داد

اما آن اسب به سُم هایش هیچ تکانی نداد

دیدم چطور سکینه محکم به سُم آن اسب چسبیده بود

در آغوشش گرفت آقا، در حالی که نشسته بود

در آغوش گرم پدر با او وداع کرد

آقا سوار بر اسب شد و افسار زد

دیدم دور و دور تر شد آقا

زخمی شد دست و پایش بار ها

می کشید سر و قلب دشمن به شمشیر خود

سر ها بود که می افتاد بر زیر خود

مادر دستم را گرفت و در خیمه کشید

نشاند من را و اشک از چشمانش چکید

گفتم مادر چرا در صورتت غم داری؟!

گفتا چون که تو دیگر آقا نداری

باور نکردم یا که نخواستم باور کنم

این غم را نمی توانستم باور کنم

در آن وقت من دگر هیچ فکری نکردم

من فقط گریه و گریه و گریه کردم...

شعرکربلامذهبیامام حسین
۵
۰
A_B
A_B
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید