
❝Triangular troubles❞
❞دردسر های مثلثی❝
"اسکارلت"
خیلی هیجان دارم. کل تابستون روز شماری میکردم.. حتی از قبل تر. باورم نمیشه دارم وارد مدرسه میشم.
°مامان گفته بود با یکی از بچه های کلاسمون دوست بشم. مشخصاتی که بهم داده بود درست یادم نیست.. فقط یادمه که اسمش مارگارت بود. مامان من و مامان مارگارت دوستای صمیمی هستن.
مدرسه خیلی شلوغ بود و تعدادی از بچه ها که به نظر میومد همسن من هستن، داشتن با هم صحبت میکنن. فعلا نمیخواستم باهاشون صحبت کنم. مامان میخواست عکس بگیره، رفتم و دنبال ی نیمکت خالی گشتم. نفر کناریم نشونه هاش خیلی شبیه به مارگارت بود.
خودم رو بهش معرفی کردم، و متوجه شدم که واقعا خود مارگارته.
مامان از اینکه دوستی پیدا کرده بودم هیجان زده شد°
°از مامان خدافظی کردم و با هم کلاسی هایم وارد کلاس شدیم°
خیلی خوابم میاد. باید یکی از نیمکت ها رو انتخاب کنم..
°همینطوری یکی از نیمکت ها رو انتخاب کردم. نیمکت وسط کنار پنجره. بهترین انتخاب بود
هنوز کنارم خالی بود و بغل دستی نداشتم.
احتمالا جز اولین نفر ها بودم، داشتم به همین چیز ها فک میکردم که یک نفر نیمکت من را انتخاب کرد.°
دخترک، نگاهش را به رو به رویش انداخته بود.ناگهان متوجه شد یکی از همکلاسی هایش به سمت میز او می آید
موهاش کوتاهه.. منم وقتی موهامو کوتاه کردم همینطوری بود! که الان بلند تر شده. معرفی کردن خودم که برای بقیه آسونه!
همکلاسی اش کنار دخترک مینشیند. جو سنگینی بینشان بود. حس میکرد بغل دستی کم حوصله ای نصیبش شده .
خب نباید از روی ظاهر قضاوت کرد
+آاا سلام! من اسکارلتم!
_منم الکساندرم.. صدام کن الکس.
+منم صدا کن کیوُ.
اسم قشنگی داره. وایسا ببینم، موهاشم که کوتاهه.. صورتشم مث جن زده ها خسته و بی حاله! ممکنه پسر باشه؟ مگه مامانم نگفت مدرسه دخترونس؟ نکنه یواشکی اومده؟
+صبر کن ینی پسری؟
_مدرسه دخترونست!!
+الکساندر مگه اسم پسر نیست؟!
_من خب.. خودم رو الکساندر معرفی میکنم ولی الکساندرا عم. اونقدر مهم نیست. فقط صدام کن الکس!
°هنوز داشتم به اسمش فکر میکردم. ولی توی همین چند ثانیه جو دوباره خیلی سنگین شد. به نظر میرسید استرس داره°
+استرس داری؟
_اا..شاید
+من کل شب رو نخوابیدم، خیلی هیجان داشتم!
_او خب.. الان خسته نیستی؟
+چرا خیلی
همیشه دوس داشتم ی نفر باشه که همراهم بیاد و کارای عجیب غریب بکنیم، چون.. از تنها بودن میترسم.
+میخوای جاهای مخفی مدرسه رو کشف کنیم؟
_چی..؟
من معمولا وقتی کسی رو برا اولین بار میبینم همچین سوالایی ازش نمیپرسم.. مخصوصا اگه انقدر بی حوصله به نظر برسه! نمیدونم چرا اینو پرسیدم. فکر کنم اثر بی خوابیه
+تو راه اومدن ی در دیدم. از توش نور قرمز میومد! میخوام ببینم اون چیه
درواقع خیلی جا ها رو دیدم که حتما باید برم ببینم چین، ولی فعلا این کم دردسر ترینشه
_منم دیدمش.. فکر کنم فقط لامپ یکی از وسیله ها باشه
+فک کنم اونجا انباریه. به نظرت ممکنه این مدرسه راز ها و چیز های عجیب غریب داشته باشه؟
_نمیدونم..
به نظرم پایست
البته الکس کاملا "برعکس پایه" بود. اصلا دردسر نمیخواست. ولی کمی کنجکاو شده بود.
باید ی چیزی بگم که کنجکاویش رو بیشتر کنه
+به نظرت ممکنه راز خاصی رو تو انباری قایم کرده باشن؟ درش کاملا قفله!
_نمیدونم.. خب شاید ما نباید واردش بشیم. وسایل خطرناک و گرد و غبار،، شاید واقعا چیز عجیبی نباشه..
°الکس چند لحظه مکث کرد°
امیدوارم قبول کنه، چون این بار اولیه که به کسی همچین پیشنهادی میدم. تازه چی؟ تو دقیقه ی اول آشنایی!
_ولی دوس دارم اگه چیز عجیبی اون تو باشه پیداش کنم!
آرهههههه یوهوووووو اولین نفریه که قبول کرده! ولی نباید به روی خودم بیارم، شاید منصرف شه
+زنگ بعد کنار دسشویی
_چرا دسشویی؟
+چون خوشگله
_اسکارلت!!
+نه شوخی کردم چون نزدیک در ورودیه
_خب چه اهمیتی داره؟
+که اگه گیرمون انداختن بتونیم فرار کنیم
داره جوری نگاهم میکنه که همه بعد از پرسیدن سوالام نگاه میکنن.. شاید اونم نمیخواد با من بگرده. خب عب نداره. من قراره از این به بعد منطقی تر رفتار کنم. این باید بار اخرین باشه که اینطوری نگاهم میکنن!
_الاناست که معلم بیاد. به نظرم بیا بیخیالش شیم فعلا و زنگ بعد راجبش حرف بزنیم
+پس دم دسشویی.
_باشه باشه
+میتونی از دیوار بری بالا؟
_چطور مگه؟
+چون در ورودی رو قفل میکنن و باید از دیوار بریم بالا
ایندفعه داره حتی بدتر نگاهم میکنه. خب این دیگه آخرین بارشه
_بیخیال!! نمیخوام خودم رو تو دردسر بندازم
+اگه گیرمون انداختن بگو تقصیر اسکارلت بود
_قبوله
اینکه بگی هر اتفاقی افتاد تقصیر منه یکم ترسناکه ولی دیگه عادت کردم
_بیشترش تقصیر توعه. ولی منم بی تقصیر نیستم..
°میخواستم جوابش رو بدم که معلم وارد کلاس شد°
*****
°زنگ اول تموم شد. زنگ تفریح شد و داشتیم از پله ها میومدیم پایین°
+هوی، الکس وایسا!
چرا رفت؟ الان باید برم دنبالش؟
+الکسسسس
عه، داره میره کنار دسشویی. خب پس میرم دنبالش
الکس دودل شده بود. میخواست با اسکارلت حرف بزنه ولی از طرفی اصلا به دنبال دردسر نبود. راهش رو عوض کرد و به سمت دیگه ای رفت. ولی سریع منصرف شد
الکس چش شده؟
+اااااالکسسسسس
°همه به ما خیره شدن. چون با چشمام به الکس نگاه کرده بودم و همه فهمیده بودن الکس کیه، سرش رو برگردوند و بهم نگاه کرد. خجالت رو تو صورتش دیدم. سریع صورتش رو اونوری کرد و دستش رو کنار صورتش گرفت. راهش رو عوض کرد و روی یکی از سکو ها نشست.°
. فکر کنم الکس به اینجور کارا عادت نداشت. گمونم الان دلخور شده. باید ازش عذرخواهی کنم.
اسکارلت به سمت الکس رفت. کنارش ایستاد و شروع به حرف زدن کرد
+الکس؟ معذرت میخوام. نمیخواستم اذیت بشی
حق داره ازم ناراحت باشه و نخواد جوابم رو بده
فکر کنم باید تنهاش بزارم. عالی شد روز اول مدرسه اینجوری گند زدم!
اسکارلت متوجه میشود که الکس زیر لب با خود حرف میزند و کلماتی را زمزمه میکند
+الکس؟ با منی؟
الکس چیزی نگفت
+الکس؟؟
سرش رو نزدیک تر میبره تا بشنوه.
وایسا، چی داره میگه؟
_از جمع متنفرم..
+هان؟؟
_ممکنه دیگه نخوان باهام دوست بشن؟؟
+منظورت چیه؟
الکس اصلا متوجه اسکارلت نمیشود
_یادشون میمونه؟ چه فکری دربارم میکنن؟ هنوز دارن بهمون نگاه میکنن؟
طرف خله. برا چی همچین فکری میکنه؟ فقط چون چند نفر زل زدن بهش؟
+حالت خوبه؟(با مهربونی میگه ها طوری نمیپرسه که انگار میخواد بگه احمقی چیزی هستی)
_نمیدونم
+من باید بدونم؟ تو میدونی دیگه!
_میشه فقط درباره ی انباری حرف بزنیم و بیخیال این قضیه بشیم؟
باورم نمیشه هنوز پایست!
+به این چیزا عادت نداری؟
_خب ن.. اسکارلت! اونجا رو!!
به انباری اشاره میکند. مدیر از آن بیرون آمده بود و درش را پشت سرش میبست.
تا از انباری دور شد، الکس و اسکارلت به سرعت به سمت آن دویدند. اسکارلت تلاش کرد تا درش را باز کند، به امید اینکه مدیر درش را قفل نکرده باشد.
+لعنتی! قفله!
_اسکارلت!
+بله؟
_لعنتی حرف خوبی نیست
نگاهی که امروز بهم کرد رو به خودش برگردوندم
باورم نمیشه. خیلی معصومه. حواسم باشه روش تاثیر نذارم
+باشه. راست میگی
به سمت پله ها میروند. اسکارلت به طبقه بالا اشاره میکند
+باید کلید انباری رو کش بریم
مطمئنم اگه اینجا مدرسه نبود و ی عالمه آدم دور و برمون نبودن، طوری سرم داد میزد که کر میشدم
"الکس"
°طوری لباسش رو از پشت کشیدم که نزدیک بود بیفته.°
باورم نمیشه همچین حرفی زده!! عمرا نمیزارم تو دردسر بندازتمون!
+چته؟؟
°بر و بر نگاهش میکردم°
+ببخشید، اصلاح میکنم، چیشده؟؟
_امیدوارم جدی جدی نخوای همچین کاری کنی!
+مگه نمیخواستیم در انباری رو باز بکنیم؟
_قرار نیست دردسر درست کنیم!
+کی همچین قراری گذاشتیم؟
اسکارلت به سمت پله ها قدم برداشت. سرش رو برگرداند و گفت
+اینو هی به خودت یادآوری کن، هر اتفاقی افتاد تقصیر اسکارلته.
"اسکارلت"
نزدیک بود بزنمش.. ولی خدایی خیلی ترسناک شده بود. اصلا فکر نمیکردم همچین رویی هم داشته باشه. انگار هاله ی وحشتناکی دورش رو گرفته باشه. صورتش یجورایی عصبانی، ترسناک و وحشت زده بود. انگار به معنای واقعی از اینکار ها متنفره. ولی نمیتونه جلوی کنجکاویش رو بگیره، میتونه؟
الکس رو تو جمعیت تنها گذاشتم و به قصد کش رفتن کلید ها از پله ها بالا رفتم
پایان پارت ۲
لطفا نظرتون رو بنویسید☆