نامه ای به عاشقم ( شاید از زنی به حبیب خود مثلا گنجشک)
نامه ای می دانم که نوشته ای و هر چند هنوز آنرا ندیده و نخوانده ام اما در لابلای صدای بال پرندگان و عطر گلهای بهاری من هم صدای مردانه تو را می جویم نه برای آنکه پناهگاهم باشی بلکه برای اینکه بالی برای پرواز هم باشیم
اعتقاد راسخ دارم که اراده ای هست برای اوج گرفتن مرد و زن که تنها در زمانی رخ می دهد که با هم و برای هم و به سوی هم پرواز کنند
قلبم با آنکه چهره ات را ندیده و ترسیمی مردانه از تو ندارد ولی برای قلبم چهره ات آنقدر مهم نیست که هاله ای از نور بدنت که نور روح ات را نمایان می کند برایم مهم است
بسیاری از مردان چهره ای جذاب بدنی خاص دارند که چشم نواز است و نمی گویم این بدن برایم مهم نیست ولی مهم تر روانی است که در این بدن جاری و ساری و پنهان است
شاید صدای چکشی بر سندان یا کشیدن آهنی سخت در ساختمان را کاری مردانه بدانند اما من بیشتر شمشیر کلمات که نه کلمات دیگر را پاره کند بلکه تنها نقاب کلمات را دریده و عظمت و شکوه مردانه را آشکار نماید می خواهم
شاید غرق و بوی تن مردی که خسته از کار آمده و حتی جواربی که پاره شده برایم تقدسی داشته باشد که نشان از عشق عمیق است که کمتر دختران ناز کشیده امروز آنرا بجویند و بخواهند
صدای زمخت و صورت نتراشیده ای که صبح سحر نانی تازه بدست گرفته تا لقمه ای شریف و پاک بدهد از هزاران تراول کثیف که نشان از دوشیدن شیره انسانهاست شرف دارد
به دنبال سقفی هستم که دربی از مهر آنرا پوشش میدهد نه ویلایی که رنگ خون مردم در بازار جسابش را پر کرده است
من هم در پی آن نیستم که مردی بیاید که درد نداری مرا چاره نماید که جهان امروز جهان زنان و مردان نداری است که شرف شان را نمی فروشند تا لباسی نو بر تن کنند بلکه من می خواهم همراهت هر کاری در شرف انسانی باشد داشته باشم که وحدت جسم و روح و روانمان مفهومی داشته باشد
دنبالت هستم و می دانم زمانی که آینه قلبم را صیقل دهم تو را با خودم با هم در این آینه خواهم دید
من به دنبال عاشقی هستم کلمات را نه تنها درک نماید که کلمات را تجربه کرده باشد البته نه هر کلمه ای را
من می دانم که دختری هستم که تو می جویی و هنوز در رنگ گلهای قرمز رنگ لاک مرا مشاهده می کنی و حتی در طلوع خورشید هم موهای بافته من به دهنت می آید
پس تو هم مرد من بدان که صورت خشن و سخت تو که شاید صورتم را سرخ نماید می خواهم
از تو پدری می خواهم که فرزندان مان را درس بیم و امید دهد
بیم به آنچه نباید و امید به آنچه باید انجام دهند
و تو خود مظهر عمل بیم و امید باشی
شاید اغراق باشد ولی می خواهم مرد من مظهر صفات انسانی باشد نه منبع بی نهایت درآمدی که از سنگ زرد و کاغذ سبز پوشش ثروت بدهد
در نگاه بسیاری از پسران اطرافم مشاهده می کنم خستهگی زود رسی که هنوز زندگی را شروع نکرده اند انتظار دارند دختر را بیابند که جهاز او تامین کننده سالها تضمین تلاش نکردن او باشد
و من به دنبال مردی هستم که مرا بخواهد حتی اگر او ندارد و من نداشته باشم ولی همدیگر را داشته باشیم و بتوانیم در مسیر آنچه می خواهیم با هم بسازیم نه آنکه از تن خانه من کنده و برای آسودگی خودش صرف کند
نامه من زیاد احساس زنانه ندارد چرا که تجربه زنانه ندارد در زمانی که تقدیر و تدبیر را با هم بخواهیم احساسات زنانه ای رو مردانه ای را با همدیگر خواهیم ساخت
تنها لطیفه ای هستم که جویای کمال انسانی هستم که می دانم به تنهای قدرت ساختش را ندارم و تو باید آن مردی باشی که چهره لطیف و نرم امروز مرا با چهره چروک اینده یکی بدانی