ژن زنجیر ابدی
بند نافی از هزاران سال پیش
اولین گریه من
اولین نفس
آغاز اولین درد من
اولین شیر تلخ بود
تلخی سختی بر تن مادر
تلخی سیاهی دست پدر
آسمان بهاری بود
جیب پدر زمستانی
آسمان بارانی بود
مثل اشک برادر
که سی لی از چشم پدر دیده
ژن من روستایی بود
همراه فقر زاده شد
ژنی که عصبانی بود
فریاد می زد از دست روزگار
از تلاش از روز کودکی
برای لقمه ای نان
نژاد من چوپان
همیشه ترسان از گرگ
حالا هم در محاصره گرگ
می ترسم از پاره شدن
با آنکه هر روز پار پاره می شوم
از خنجر بازاری بر تنم
از تیغ بران گرانی
هر روز مثل بره قصابی شده ام
به قول گنجشکی بر لبه دیوار
منتظر تیر وکمانم هر روز
اما هنوز شوق پرواز دارد ژن من
حال من پدری شده ام نگران کودکم
آیا او هم باید نگران باشد هر روز
ناف مرا با تیغ هراس بریده اند انگار
بدنیا آمدم اما کسی ندید مرا
ریشه ام خسته از خاک سخت
ساقه تنم لاغر از نداری درک جامعه
میوه ای که گاه ترش است کلامش
گاه تلخ می گوید
تنها امیدم
خورشید است
از روز اول همراهم بود و هست و خواهد بود
هوشنگ فنائیان
بارز روشن