وقتی «بودن» زیرِ آوارِ «دیده شدن» دفن میشود

نویسنده | ایمان هژبر
ما در عصری زندگی میکنیم که گویی برای «نبودن» طراحی شده است. نگاهی به دو تصاویرِ بالا، نه تماشایِ اتفاقی چند عکس، که مواجهه با یک «پارادوکسِ آخرالزمانی» است. پارادوکسی که در آن، هرچه بیشتر سعی میکنیم «ساخته شویم»، در واقع بیشتر در «هیچ» غرق میشویم.
بخش اول: اعتیاد به تایید؛ دیالیزِ روان
در تصویر نخست، شاهد «دیالیز عاطفی» هستیم. سوژهای که کابلهای وجودش به پریزهای دیجیتال وصل شده تا با «لایک» و «کامنت»، انرژیِ از دست رفتهاش را بازستاند. مسئله اینجا «میل به توجه» نیست؛ مسئله «ناتوانی در درونیسازیِ ارزشمندی» است.
وقتی فرد نمیتواند «خواستنی بودن» را در خود تثبیت کند، هر بار با جملاتی چون «چقدر کیوتی» یا «لیدی»، شعلهای گرمابخش اما زودگذر دریافت میکند. این شعلهها گرم میکنند، اما ریشه نمیدوانند. ما با آدمهایی طرفیم که مرکزِ ثقلِ عزتنفسشان را از «خود» به «دیگریِ مجازی» منتقل کردهاند و در نتیجه، در رابطهای که اتفاقاً حضورِ فیزیکی در آن مهیاست، همچنان از درون «خالی» و در حالِ مصرف شدناند.
بخش دوم: کلاژِ پوچی؛ وقتی معنا به «بکگراند» تبدیل میشود
تصویر دوم، جهشِ این پارادوکس به سطحِ جامعه است. پیوندِ آیینهای سنتی و اسطورهای با «صنعتِ زیباییِ مصنوعی». اینجا دیگر نه «معنای نهفته در تعزیه» اهمیت دارد و نه «حقیقتِ چهره»؛ همه چیز به «محتوا (Content)» تقلیل یافته است.
سلفی گرفتن در کنار یک اسطورهی رنج، با چهرههایی که همگی در «قالبِ واحدِ فیلترها» محو شدهاند، نشان از «مرگِ تفاوت» دارد. این افراد در پیِ آن نیستند که با معنایِ واقعه ارتباط بگیرند، بلکه در پیِ «مصرفِ امر مقدس» برای تزئینِ ویترینِ خود هستند. این یعنی تقدسزداییِ کامل؛ جایی که حتی رنجِ تاریخی هم به یک «بکگراند» به ظاهر لوکس برای گرفتنِ لایک تبدیل میشود.
بخش سوم: خیانت به خود؛ در جستجویِ هویتِ گمشده
مشکلِ اصلی این دو تصویر، «خیانت به صمیمیت» است. در عکس اول، خیانت به پارتنری که حضور دارد؛ در عکس دوم، خیانت به تاریخی که حضور دارد. ما در دنیایی هستیم که در آن، «دیده شدن» جایگزینِ «بودن» شده است. وقتی مرکز تنظیمِ عزتنفس بیرون از خود باشد، انسان به یک «ماشینِ سلفیساز» تبدیل میشود که از درونِ هر تجربهای، تنها یک «تصویر» استخراج میکند تا آن را به خوردِ قضاوتِ دیگران بدهد.
از «ساختن» تا «سوختن»
من بعنوان نویسنده کتاب «ساختن از هیچ»، این را میدانم که «ساختن» نیازمندِ ایستادن بر پایههای خود است، نه آویزان شدن به کابلهای تاییدِ دیگران. ما در حالِ «سوختن» هستیم؛ در حالِ مصرف کردنِ تمامِ سرمایهی عاطفی و تاریخیمان در کورهی دیدهشدنهایِ لحظهای.
شاید زمان آن رسیده که بپرسیم: آیا هنوز راهی برای بازگشت به «سکون در صمیمیت» و «اصالت در تجربه» وجود دارد؟ یا ما محکومیم به اینکه در ویترینِ نمایشگرها، هر روز بیشتر از قبل، «هیچ» شویم؟