تانتالوس ات رو بشناس و کنترلش کن

داستان تانتالوس

قبل از هر چیزی بیایید داستان تانتالوس رو براتون تعریف کنم که کی بوده. داستان آقای تانتالوس همونطور که از اسمش هم کاملا معلومه یکی از داستان های یونان باستان است. تانتالوس که به انگلیسی Tantalus نوشته میشود و به زبان یونان باستان Τάνταλος نوشته می شود پسر زئوس بود و خدایان خیلی این آدم رو دوست داشتند. اینقدر خدایان او را دوست داشتند که به او اجازه داده بودند که با خدایان سر یک سفره بنشیند و از غذاها و شراب های بهشتی بخوره. بجز تانتالوس هیچ آدمیزادی اجازه نداشت از این خوراکی ها استفاده بکنه.

حتی یک شب تانتالوس همه ی خدایان رو به خانه ی خودش دعوت کرد و برایشان میهمانی بزرگی ترتیب داد. خوب این لطف بزرگی بود که خدایان یونان به تانتالوس کرده اند و به میهمانی او رفتند. در واقع با این کار خدایان فروتنی کرده بودند و همه ی اینها به واسطه ی لطفی بود که خدایان به تانتالوس داشتند.

ولی با وجود این همه لطفی که از طرف خدایان انجام شد تانتالوس به واسطه ی نفرتی که از خدایان داشت کار شیطانی و زشتی را انجام داد. او دستور داد تنها پسرش را کشته و در دیگی بپزند و با گوشت آن برای خدایان غذا درست کنند. تا ثابت کند خدایان آدمخوارند. یا شاید می خواسته به این واسطه نشان دهد که فریب دادن خدایانی که همه آنها را می پرستند چقدر میتواند برایش کار ساده ای باشد. اين مرد با نفرتي که از خدايان به دل گرفته بود و با توجه به اعتماد به نفس فوق العاده زيادي که داشت، هرگز فکرش را هم نمی کرد که ميهمانان بفهمند چه غذايي جلوی آنها گذاشته است.

اما خدایان فهمیدند و میهمانی او را ترک کردند. و تصمیم گرفتند اورا چنان مجازاتی کنند که داستان او برای آیندگان به درس عبرتی تبدیل شود که دیگر کسی جرات نکند به ساحت خدایان بی احترامی کند.

پس او را در گودال آبی قرار دادند که بالای سرش همیشه درخت هایی بزرگی بود که پر بودند از میوه های جذاب و رسیده. ولی او وقتی تشنه می شد و می خواست خم بشود و آب بنوشد به یکباره آب خشک می شد و او به زمین می افتاد و وقتی دوباره بلند می شد آب از زمین بیرون می آمد. و وقتی گشنه می شد و دستش را دراز می کرد باد شاخه ی درختان را از دست او دور می کرد و هر چقدر تلاش می کرد تا به میوه های آن برسد نمی توانست.

او تا ابد به همین صورت بود که با وجود آن همه نعمت ، آب گوارا و میوه های زیبا و جذاب همیشه با گلوی خشک و تشنه باید گرسنگی را تحمل میکرد.

عجب تنبیه سختی خدایان برای او در نظر گرفته بودند. نعمت های فراوان جلو دستش بود و او باید با عطش به آب نگاه میکرد و همینکه میخواست از آن بنوشد آب خشک می شد و هر وقت که میخواست میوه ای از درختان پربار و رنگارنگ بالا دستش بردارد باد آنها را دور میکرد. و او همیشه دستش به سمت آنها دراز بود در حالی که هرگز دستش به آنها نرسید.

داستان ما

بیایید این فرض را قبول کنیم که در مثال مناقشه نیست. اما در پشت این حکایت چه چیزهایی برای ما پنهان شده است؟! به نظرتان چند نفر از ما ها به همین نفرین و عذاب محکوم شده ایم. مدام بدنبال بدست آوردن چیزهایی در زندگی هستیم و اما هر بار آنها از ما دورتر می شوند.

آیا از نظر شما خدایانی وجود دارند که اینطور ما را تنبیه کرده اند؟ یا خود ما هستیم که در حال عذاب دادن به خودمان هستیم. چقدر از زندگی مان را صرف خواستن ها کردیم.

با در نظر داشتن پیش فرضی که بالاتر گفتم، به نظر من این عذاب شاید بعد از تانتالوس در وجود همه ی انسانها قرار گرفت که مرتب چیزی را بخواهند و برایش دست و پا بزنند و همیشه دستشان به سمت آن دراز باشد. ما همیشه دستمان به سمت چیزهایی دراز است که از ما دور اند و چیزهایی را میخواهیم که دستمان به آنها نمی رسد. این صحبت های من در تضاد با تلاش کردن برای بدست آوردن چیزهای بیشتر نیست. ولی شاید چرخه ی خواستن های انسان که فقط با مرگش به اتمام میرسد عذابی باشد، که دیگه وقتش رسیده از گناهان کرده مان توبه کنیم و از این عذاب نجات پیدا کنیم.

شاید اگر نعمت هایی که داریم را ببینیم و از آنها لذت ببریم باعث شود به آرامش برسیم و از دست این همه عذاب خواستن چیزهای دیگر نجات پیدا کنیم.

عالم عامل عاشق باشید.