
نم نم داشتم نم هوا رو با نورم خشک میکردم. با یه چشمم نگهبانا رو میپاییدم و با چشم نداشتهی دیگم درون خودمو میدیدم. سر همین، نگهبانا بهم میگفتن چشم دریده. شما بگید، کجای دنیا آدم به پروردگارش همچین حرفی میزنه؟
من دارم میرم سال بعد. باهام میای؟
زندگیم بود که باهام حرف میزد. اثر دریدنای درونم این شده بود که زندگیم باهام حرف میزد. تازه بغلم هم میکرد. ازش راضی نبودم اما پیرو صحبتی که راجب مرگ آخرین برگ و جنازههای زیر پام باهاش کرده بودم، اونم باهام راه میومد که اوضاع نشه. بیراهه میرفت بدون من.
بار و بندیلمو که جمع کردم کلی انگ و تعریف جدید با خودم داشتم. کیوت عجیبترینش بود که واکنش حضار رو هم برانگیخت. از جمله یکی از همون برگای مورد علاقمو از درختی که بهش تکیه داده بودم.
بریم زندگیم؟
۲۷ اسفند ۱۴۰۰