
همهی ما وقتی به یه چیزی معتقد میشیم، بهش دلگرمیم. میشه دستاویزمون توی سختیا و باعث بازگشتمون به مسیر. خب اونم به تاریکی معتقد بود. ولی تاریکی سرده، نمیشه ازش آویزون شد، بدتر گمراه میکنه آدما رو! تمام روزایی که میدیدمش میخواستم اینو بهش بفهمونم. از طرفی هم میخواستم هیچوقت نفهمه تا بتونم همیشه ببینمش. اون روز وقتی توی چشمهام، توی آینه دیدمش فکرشم نمیکردم با اون حجم از خشم رو به رو بشم. چهرهش آروم بود. یه لبخند گرمی هم روی لباش بود اما چشمهاش پر از انگیزه واسه قتل بود. حالا بین خودمون بمونه که کلا چهار پنج ثانیه بیشتر نگاهم نکرد و زود پشتشو کرد و رفت پیش دوستاش. منم خوشحال از این که یه بار دیگه تونستم چشمهاشو شکار کنم باهاش همراه شدم. با دوستاش حرف نمیزد. بین کلاسا بیشتر از همه پسر شاده رشته کلام دستش بود و بعد اون دوتا دختر. نهایتش یه خندهای میکرد و با دو سه کلمه انگار خودشو از زیر بار دین حرف زدن بیرون میکشید. هی میخوام بگم خلاصه آدم عجیبی بود اما این آدم رو نه میشه خلاصه کرد، نه با کلمهی عجیب توصیفش کرد.
هرسال یازدهمین روز از ماه یازدهم که فرا میرسید جمع اینا حال و احوال خاصی داشت. چشمهاشون پر از شوق میشد. فقط توی این روز بود که پسر شاده و دخترا ساکت ساکت بودن و اون حرف میزد. خب حق بدید ناخودآگاه این روز واسه منم خیلی خاص باشه. میتونستم صداشو بشنوم، بیشتر بشناسمش. از وقتی منو از زیر آب کشید و پرت کرد توی هوای گرم افکارش دیگه نتونستم رازهاشو ببینم و باهاشون زندگی کنم. منو از خودش رونده بود.
موضوع صحبتاش هیچ احمقی رو جذب خودش نمیکرد. وقتی حنجرهش گرم میشد و تن صداش بالا میرفت ولی آنچنان جذابیتی توی لحنش بود که همهی احمقا رو جذب صداش میکرد، نه حرفش. ولی من میشنیدم چی میگفت. حتی یادمه چندبار مجبور شدم روی یه تیکه از صخرههای روی آب افکارش حک کنم چیزایی که میگفت رو. که البته واسهش تنبیه هم شدم و ارتفاعمو بالاتر میبرد تا به صخرههای کمتری دسترسی داشته باشم.
دیروز یازدهم بود. یه ماه هم بیشتر نمونده به تموم شدن سال. دیروز توی چشماش استرسو میدیدم. لرزش مردمک چشمم اینو بهم میگفت. دیگه حتی لحنم هم احمقا رو جذب نمیکرد. حرفاش پر از رمز و راز شده بود که باعث میشد منم نفهمم چی باید بشنوم و چی باید حک کنم. فقط یه واژهی سرد از حرفش میون اون همه جنجال و تاریکیِ حال و روزامون یادمه: «تغییر».
۲۱ فروردین ۱۳۹۸