ویرگول
ورودثبت نام
-حد-
-حد-
-حد-
-حد-
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

TheStory E03S01

. xzxzxzxz .

باشه شروع میکنم...

ولی از زمان نمیشه فرار کرد. حداقل فعلاً نمیشه. زمان بچه‌ها رو به دنیا میاره، آدما رو می‌کشه، دوستا رو دشمن می‌کنه و دشمنا رو دوست. ولی وقتی بشه فرار کرد، دیگه نه به دنیا میای و نه می‌میری، دشمن و دوستی هم نداری؛ یه آرامش تاریک و جذاب. فکر می‌کنم اون فرار کرده باشه.

توی چشماش خیلی چیزا می‌شد دید، از جمله همین حرفا.

اما بعد از آخرین ۱۱/۱۱ سال که صحبتاش حال و هوای تغییر داشت، زمان واسش مهم شده بود. انگار حالا زمان بود که از اون فرار می‌کرد و اون با چشماش دنبال شکار کردنش بود. به پسر شاده می‌گفت دیگه کم‌کم دارن میان. نمی‌گفت کی داره میاد و چه زمانی، اما همین جمله‌ش کافی بود تا لبخند همیشگی از لبای پسر شاده برداشته بشه و توی فکر بره. چشماشم می‌بست تا نبینه کسی به چهره‌ی بی‌لبخندش نگاه می‌کنه.

فردا تولدشه. می‌خوام براش یه روز خاص باشه چون اون برام آدم خاصیه. خودش به تولد اعتقادی نداره و اکثر کسایی که بهش تبریک میگن رو تحویل نمی‌گیره. یه بار که ازش پرسیدم گفت تبریک تولد باید از آدمایی شنیده بشه که واسشون مهمی. وگرنه وقتی به دنیا اومدنت برکتی نداره واسشون، تبریک گفتن هم بی‌فایدست. خب اونم واسه من خیلی مهمه. واسه همین می‌خوام بهش تبریک نگم و باهاشم اون روز دعوا کنم تا یه روز خاص بشه براش. خب همونطور که قبلاً گفتید، دیوونم. اما این چیزیه که می‌دونم جذبش می‌کنه و می‌تونم دوباره شیرجه بزنم توی دریای افکارش. این تاریکیه.

++ نمی‌خوای بلند شی؟ کلاس داره شروع میشه‌ها

دوتا دخترا بودن. منی که به درخت پیر محوطه تکیه داده بودم، واسه رفتن به کلاس باید دوباره جوون می‌شدم و پاهامو می‌پوشیدم تا بتونم راه برم. تو چشمام دیدن که حس و حالشو ندارم. برا همینم رفتن و گذاشتن تنها باشم. باد توی چشمام می‌وزید.

+ ببخشید شما تنهایید؟

صداش آشنا نبود. گرم بود و شاد. از اون صداهایی که ازشون متنفرم اما جذبم می‌کنن. چشامو نیمه‌باز کردم.

+ الو؟

یه دختر قدبلند بود با موهای قهوه‌ای تیره که با رنگ آفتاب قاطی شده بود. با صدای خسته بهش گفتم که:

× تا به چی بگی تنهایی..

+ من و دوستام می‌خوایم اینجا بشینیم، منتها همه جا پره. اگه میشه ما بیایم اینجا.

حوصله‌ی جمعای آدما رو نداشتم. داشتم فکر می‌کردم الان قراره بیان و با چشمای خالیشون با هم بجنگن.

- جنگی در کار نیست. زیاد حرف هم نمی‌زنیم. اگر عیب نداره من صداشون کنم بیان.

چی شد؟ من که فکرامو به زبون نیاوردم. نمی‌فهمیدم...

۲۲ فروردین ۱۳۹۸

داستانملاقات
۰
۰
-حد-
-حد-
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید