
و بله. سال اول و دوم و... تموم شد و هنوز تغییر نرسیده. اونم برای تغییر پیشم بود. نمیگم ناامید. ولی حسمون آب شده. از یخای دور و برش برفک مونده و سوز سرما تو هوای آفتابی. همه چی خیلی عادی و نفرت انگیزه. هنوزم خداوندم صداش میکنم، خب هست. این رو قبلا خودش بهم گفته بود. با این حال دیروز ۱۱/۱۱ بود و یادم رفته بود که منتظره تا یادش بندازم. شب فهمید، عصبی شد، خوابید. بهم میگه دلش برای پسره و دوتا دخترا تنگ شده. برای درختی که اولین بار منو در حال تکیه بهش دید. ولی هم من و هم شما میدونیم زمان آدما رو میپزه. چیزی بهشون اضافه نمیکنه، فقط میپزه. خام تحویل میگیره و میسوزونه و میریزتشون زیر خاک. زمان رو بعدا باید به حسابش رسید. اما چیزی الان بیشتر ازش بیزار شده هواس. پر از آب شده و دیگه شفافیت قبل رو نداره. مثل چشمای خودش که مردمکش با سفیدیش قاطی شده. همون چشمش که کور بود... .
- هی... کجایی؟
× هیچی. قسمت پنجم رو مینویسم.
- ببین من هنوزم مشتاقم کشفت کنم. میدی بخونمش؟
÷ نده بهش. قبلیا رو دادی خوند که این وضع شد.
یکی از نگهباناش بود. اونام خسته بودن.
× بیا بخون. ولی میدونی که همین خوندناته که کار داده دستم؟
- آره میدونم. بده.
۱۲ بهمن ۱۴۰۰