دوست دارم حس کنم کنترل زندگیم دست خودمه، برای همین به کارایی که بقیه میکنن یا دوست دارن، مد و فشن توجهی نمیکنم. حالا که نمیتونم از فیلترشکن استفاده کنم و رمانم رو ادیت نهایی، سراغ ادیت رمان دیگم رفتم و در حین گوش دادن به 3 ساعت پیشنویس اولیهی رمان One Breath Apart، یه بار دیگه حس خلق درمن زنده شد، از اول به این فکر میکردم که رمانم رو توی کشورای خارجی چاپ کنم، که اینکار رو هم میکنم تا صدام شنیده شه ولی اگر هم انتشاراتی آمریکاییای، کانادایی یا غیره کتابمو قبول نکردن، امیدم ازدست نمیره.
اگه این منم که صاحب کتابم، به هر قیمتی شده به چاپ میرسونمش.
چه توی ایران و چه توی کشورای دیگه.
یه راهی پیدا میکنم، تمام امیدم رو زمین نمیزارم.
که اگه من پا پس بکشم، جواب به خودم باید بدم.
همین طرز فکرو نسبت به کشورم هم دارم. خیلیا به رفتن از ایران فکر میکنن، ولی هویتی که ایرانی باشه، هرجوری شده بال و پراشو باز میکنه.
وقتی به جایی تعلق داری، توی متن داستانی، دل کندن برات مثل قمه زدن دلت میشه.
You feel strange because you still have your wings, rubbing beneath your skin. you think you're alone, but there are others like you, people who stand in front of white walls and blank paper and only see magical things.
- "My Freinds" book from Fredrik Backman