من معلمی توی آموزشگاه زبان رو برای اینکه به من جای خلاقیت میده انتخاب کردم ولی وقتی موندنت توی یه آموزشگاه به بیشتر از یه سال میرسه، توی سیستم ذوب میشی و ممکنه هدف اصلیت یادت بره.
سوپروایزر تاکید کرد که کارتهای سوالی که بعضیاشون هیچ ربطی به درس نداشت، به بچهها تدریس بشه. یه فایل جداگانه هم بهمون دادن که چه تکلیفایی بهشون بدیم.
چارچوب محکم شد و روح من میل به شکستنش کرد. گرچه، با تکالیف مشکلی نداشتم، ولی نه اونقدر زیاد که بچهها توی کلاس بگن: «مدرسه تموم شد، کلاس زبان شروع شد.»
من با تکالیف زیاد مخالفم و هیچ میل به پرسیدن سوالهای بیربط در کلاس هم نداشتم. با خودم فکر کردم اگه غر بزنم منو به عنوان مزاحم میشناسن. تعجب کردم چطور معلمهای قدیمی تر از من از کارتهای سوال بیربط استفاده کردن و تا حالا هیچی نگفتن.
دو راه داشتم، یا خودمو به اون راه بزنم و بدون اینکه اعتراض کنم، کار خودمو کنم. سوالای بیربط رو نپرسم و تظاهر کنم خیلی کمک کننده ان یا اینکه اعتراض کنم تا بفهمن چقدر توی کلاس احمق به نظر میرسم و چقدر بچهها گیج میشن.
تصمیم خودمو گرفتم و با جرئت، تمام عصبانیت و احساساتمو که چقدر بعضی از رفتاراشون احمقانس رو به هوش مصنوعی دادم تا برام پیامی با لحن مناسب و نه لحن خودم تولید کنه و فرستادمش به سوپروایزر.
شاید بقیه به جای من بودن ترجیح میدادن امنیت شغلیشون رو حفظ کنن، ولی در سکوت، هیچکس پیشرفت نمیکنه و به درک نمیرسه.
