ویرگول
ورودثبت نام
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینیمن حدیثه سادات حسینی هستم، عاشق قهوه و بهترین دوستم کتاب! به زبان فارسی و انگلیسی مینویسم. کانال تلگرامم: https://t.me/HadisehWrites
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

قفسی که پنجره‌ای در آن باز شد🪟

امروز می‌خوام یه چیزی بگم که شاید برای بعضی از شما که اولین کتابتون رو می‌نویسید آشنا باشه.

چند وقت پیش یه پست درباره کتابم گذاشتم تو فیسبوک. کتابم اسمش هست «قفسی با دری باز» (A Cage with an Open Door). یه رمان ادبی درباره یه دختر ده‌ساله به اسم گیلدا که توی غزه زندگی می‌کنه، توی آپارتمانی که بعد یه حمله هوایی نصفش ویران شده. گیلدا برای فرار از تنهایی یه دوست خیالی برای خودش می‌سازه، ولی یه روز یه پرنده آبی رنگ (bluebird) از سوراخ سقف میاد تو. پرنده واقعی‌ایه، گرسنه‌ست و پرهاش پر از گرد و غبار آواره. گیلدا می‌مونه که این پرنده رو که هم بهش آرامش میده و هم با صداش توجه سربازی رو که پنهان شده جلب می‌کنه، نگه داره یا نه.

خلاصه یه سری از دوستان تو فیسبوک گیر دادن که «اسم گیلدا واقعی نیست واسه یه بچه تو غزه» و «bluebird اصلاً تو غزه پیدا نمیشه. چرا انقدر غیرواقعیه داستانت؟ مگه نمی‌خوای در مورد غزه بنویسی؟» و بعد هم پستمو پاک کردن.

من اولش جا خوردم. گفتم شاید واقعاً اشتباه کردم. شاید زیادی توی خیال خودم غرق شدم. گفتم ببخشید و سعی کردم توضیح بدم که این داستان یه رمان ادبیه، داستان نمادین، نه یه گزارش خبری. ولی گوش نکردن. من حساس شدم، ناراحت شدم. آخه این اولین کتابمه. هنوز پوست کلفتی نویسنده‌های قدیمی رو ندارم.

بعد رفتم توی انجمن ProWritingAid و قضیه رو تعریف کردم. یه نفر یه کامنت گذاشت که انگار از ته ذهن من خوندش.

نوشته بود (نقل به مضمون):

«اول اینکه برای از دست دادن عروس هلندیت متاسفم. دوم، ممنونم که مردم غزه رو به یاد آوردی. سوم، نوشتن شخصیت کودک اونم توی محیط خشن کار راحتی نیست. ولی اگه واقعاً معتقدی که داستان گیلدا ارزش گفتن داره و خوب نوشتیش، عالیه. همه ما می‌دونیم تو غزه چه می‌گذره و همه ما تو این دوران تاریک به امید نیاز داریم. من ایده‌آلم این بود که کتابی درباره آزادی غزه و فلسطین بخونم، اما درک می‌کنم که شاید تو حس می‌کنی این موضوع از جایگاه تو نیست، بنابراین یه رمان ادبی می‌تونه موثر باشه. فکر نمی‌کنم انتقادهایی که تو فیسبوک گرفتی واقعاً مربوط به مهارت تو باشه. فکر می‌کنم بیشتر به انتظاراتی برمی‌گرده که خواننده‌ها از قبل داشتن.»

وقتی اینو خوندم، بغض کردم. یعنی یکی بالاخره فهمید. یکی فهمید که مشکل از اسم گیلدا و اون پرنده آبی نیست. مشکل از اینه که آدما از یه داستان درباره غزه فقط انتظار یه چیز دارن: مستند، سیاسی، پر از رنج واقعی. ولی من خواستم یه قصه بگم درباره تنهایی یه بچه، درباره یک پرنده کوچیک که برق زندگی رو میاره تو خاک و خاشاک. یه قصه درباره امید و انتخاب سخت.

این آدم بهم یاد داد که لازم نیست خودم رو برای هر کسی توضیح بدم. بعضی‌ها کتاب منو می‌خونن و می‌فهمنش. بعضی‌ها هم نه. اشکالی نداره.

حالا یه کمی جسورتر شدم. می‌خوام گیلدا همون گیلدا بمونه. پرنده آبی هم همون پرنده آبی. چون بدون اون پرنده، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. بی‌اون، این داستان وجود نداشت.

پس اگر شما هم کتاب اولتون رو می‌نویسید و یکی بهتون می‌گه «این واقعی نیست»، یک نفس عمیق بکشید. شاید مشکل از داستان شما نیست. شاید اون آدم فقط منتظر یه چیز دیگه بوده.

و این کامنت آخر؟ واقعاً شادم کرد. انگار یه پنجره باز شد تو اون قفس.

کودکنویسندگی خلاقانتقادانگلیسیکتاب
۱۹
۷
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینی
من حدیثه سادات حسینی هستم، عاشق قهوه و بهترین دوستم کتاب! به زبان فارسی و انگلیسی مینویسم. کانال تلگرامم: https://t.me/HadisehWrites
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید