هر روز صبح خانم کتابدار که به کتابخونه تشریف می آرند، دور و برشون رو نگاه میکنن و طبق معمول میبینن اولین نفر توی کتابخونه ی دانشگاه منم! یه لبخندی میزنن و منم سلام میدم! جواب سلامو که دادن، کیف و وسایلاشونو روی میز کارشون میزارن و طبق عادت هر روزشون رادیوی قدیمی رو روشن میکنن! رادیویی که امواجش فقط قم و سمنان رو میگیره! و سر جاشون میشینن و شروع به نوشتن می کنن! من هم میزارم حداقل کمی از اومدن کتابدار محترم بگذره و میرم توی کتابخونه و برای صدمین بار کتاب ها رو یه وارسی میکنم که ببینم چی خوندم، چی نخوندم و چی قراره که بخونم! کتاب رو که برداشتم میرم پشت میز همیشگیم میشینم!سمت چپ کتابخونه، آخرین میز و گوشه ترینشون! شروع میکنم به خوندن کتاب هایی که از خونه آوردم و غرق میشم توشون! تا میام غرق شم، یکی از دوستام سر میرسه و با صورتی خندان که معلومه انگار هروقت منو میبینه یاد یه ماجرای خنده دار از خودمون میوفته، سر میرسه و میگه: "از جات تکون نخور که هیچی بلد نیستم!" همین که کیفش رو باز میکنه و جزوه هاشو درمیاره، یاد این میوفتم که باید این دفعه بتونم تمام چیزایی رو که طی دو سال تحصیلیم خوندم، یادم بیاد! یعنی میدونم اگه ارشد شرکت کنم قبول میشم! بعد از مدتی که تصمیم میگیره بره کلاس، به خودم میام و کمی کتاب میخونم، مینویسم و دنباله ی درس هامو میگیرم. فکر میکنم که چجوری الان کتابخونمونو توصیف کنم! وقتی میزهای کِرِمی، صندلی های قهوه ای و فضایی ساکت نصیبم میشه! رو به روی میزها، یه کامپیوتر ِ ال جی هست که بیشتر اوقات من ازش استفاده میکنم و همه برای کارایی که دارن به سایت میرن. بالای سرم پنجره های کوچیک و گلدون هایی پُر از گلبرگ های بنفش پژمرده اما گلدون های سمت راستش، پُر از گلبرگ های قاشقی ِ بزرگ و تازه و سبزن! من همیشه گل ها و کاکاتوس ها و میوه ها و چیزای طبیعی رو دوست داشتم! هرموقع مادربزرگم میوه میاره سر میز اولین نفر منو صدا میزنه که میوه بخورم و با آب و تاب از میوه هایی که آقا بزرگم بعد از گشت زدن توی زمین کشاورزی ِ سر سبزش و وارسی کردن سبزی های تره و جعفریش زده و تونسته توی اون طبیعت آروم تر باشه خریده، تعریف میکنم! خودمونیم! بعضی اوقات دلم برای میوه های خونشون تنگ میشه حتی اگه توی خونه ی خودمون میوه داشته باشیم!
یه نگاهی کردم به رو به روم که عکس یه منظره ی تپه ی مه آلود همراه با گل های صورتی و وحشی و شبنم هایی که روی برگ هاش نشستن توجهم رو جلب کرد! آخ که چقدر هوای جنگل ابر مازندران رو کردم! یاد موقعی که تا کمر از ماشین بیرون اومدم و دستامو توی هوا باز کردم بلکه شاید بتونم کمی از ابرها رو لمس کنم! خدا جونم، شکرت بخاطر تمام نعمت هات. کوچیک و بزرگش، بالا و پایینش! نعمت هایی کوچیک مثل مورچه ها، سلول ها، اتم ها، دکمه های کیبورد و نعمت های بزرگی مثل خورشید و آسمون و قدرت تصور! نعمت هایی که روی زمینن و نعمت هایی که توی آسمونن! یادمه از بچگی دوست داشتم فضانورد بشم! یه فضا نوردی که بتونه از نزدیک ستاره ها و سیارات رو ببینه. یادمه ته و توی نرم افزار های بچگونه ای که داشتم رو درمیاوردم تا درباره ی ستاره ها بیشتر بدونم! برای این هدف رفتم رشته ی ریاضی که در آخر بتونم مهندس هوافضا بشم ولی ای دل غافل که ریاضی هم نتونست منو به اون چیزی که میخواستم برسونه و آخر فهمیدم میتونم با نویسندگی به تمام چیزایی که میخوام برسم و جاهایی که میخوام برم رو برم! بهتون پیشنهاد میکنم شما هم حواستون به رشته ای که انتخاب میکنید باشه تا آخر پشیمون نشید.
خب، وقتشه که از کتابخونه برم... ساعت 4 و 10 دقیقست و من 10 دقیقه برای کلاس دیر کردم!