
در ادامهی پستهای «یک آنچه گذشت صادقانه از خودم»، دیگر نمیخواهم ماجراها را قسمتبهقسمت بنویسم. خلاصه، بعد از آنکه تعمیرگاه چرخخیاطی هم کارِ من نشد، نمیدانم چطور شد؛ یکی گفت، روزنامه نوشته بود، تلویزیون گفت، بابام گفت… هرچه بود، شنیدم که برای آخوندشدن امتحان میگیرند و حوزهی علمیه قرار است از بین برادران، طلاب جدید بگیرد.
علاقهای به مذهب در من بود. با خودم گفتم: «سنگ مفت، گنجشک مفت! میرویم امتحان میدهیم، دیگر.» حتی خیال میکردم شاید روزی بگویند: «حضرت آیتاللهالعظمی حسین تقواییفرد!» این خیالها را جدی هم میگرفتم. اما از طرفی از حوزه خوشم نمیآمد؛ چون باید دائم در حجره میماندی و من هم که بچهی نُنر طاقت دوری از خانواده را نداشتم.
خلاصه، دفترچه را که گرفتیم نوشته بودند از همان درسهای دبیرستان از ما امتحان میگیرند. یک دورهی معمولی حوزه بود و یکی هم «سفیران هدایت» که معمولاً برای تبلیغ به روستاها میفرستادند. نشستم بکوب درس خواندم. اینها مربوط به حوالی دوره انتخابات سال ۸۸ بود. فکر میکنم امتحان تیر ۸۸ بود؛ انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸. با خودم میگفتم شاید با آخوندشدن، دورهی بلاتکلیفیام تمام شود.
به هر حال خواندیم تا روز امتحان رسید. گفته بودند برای آزمون باید به حوزه علمیه مروی ـ که فکر میکنم در خیابان ناصر خسرو نزدیک بازار تهران است ـ برویم. روز امتحان به آنجا رفتم. درِ حوزه را باز کردند و گفتند روی موکتها بنشینید به ردیف. یک میز کوچک جلویمان بود یا نبود، دقیق یادم نیست؛ هرچه بود صندلی نبود و روی زمین نشستیم.
قبل از امتحان، حاجآقایی آمد و همان حرفهای کلیشهای را زد: اینکه طلبهشدن یعنی سربازی امام زمان. دعای «اللهم کن لولیک» خوانده شد. فکر میکنم امتحانی که دادم متوسط بود. البته قبلش یک کیک و ساندیس هم دادند.
امتحان تمام شد و قرار شد دو ماه بعد نتیجهها را اعلام کنند تا اگر قبول شده باشی برای مصاحبه و کارهای بعدی اقدام کنی. بعد از امتحان، از تهران به همین روستایی که اکنون در آن ساکن هستم، همراه پدرم برگشتیم. فکر میکنم آن سال حدود پنج ماه در روستا بودیم.
بعد از دو ماه، جوابها در سایت گذاشته شد. آن زمان گوشی هوشمند نبود و من به اینترنت دسترسی نداشتم. با برادرم در تهران که کامپیوتر قدیمی داشت تماس گرفتم تا سایت را ببیند. دید و گفت: «اصلاً سن تو برای شرکت در آزمون بیشتر از حدّ مجاز بوده است.» و فکر میکنم با آن معافیت اعصابوروانی که داشتم، حتی اگر در آزمون قبول هم میشدم، فایدهای نداشت؛ چون در دفترچه نوشته بود شرکتکنندگان باید سلامت کامل جسمی و روحی داشته باشند.
الان که به آن روزها فکر میکنم، به خودم میگویم چه بهتر که نشد. نه به خاطر چیزی که مردم در ذهن دارند و از این موضوع گریزانند؛ مسئله چیز دیگری است که در دلم مانده و بهتر است همانجا بماند.