حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۲ روز پیشقلبت در تسخیر من است.مردی کاغذ و قلم را جلوی همسرش گذاشت و گفت:«خانم، از من هر چه دیدی بنویس.»زن نوشت:«پولدار که نیستی، . شهرت و مقام هم که نداری…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۲ روز پیشویرگول عزیزم خیلی با حالی اما نه برای امثال منیه سئوالی ویرگول جان این همه آدم آهنگ برا نسخه میذارن هیچ مشکلی نداره ولی من مثلا ننه گل ممد که یه آهنگ محلی سبزواری میذارم خلاف قوانین میش…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۳ روز پیشماجراهای صداقت آباد((پایان فصل دوم))((کودتای موفق بعد از عقد))منیژه دستش را به مربا زد و در دهان مش بهزاد گذاشت. مش بهزاد هم هر پنج انگشتش را در دبهی شیرهی انگور فرو کرد و جلوی دهان منیژه گرفت تا شیر…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۳ روز پیشازدواج به وقت دهیاریفکسی از طرف منیژه کاشتینی، دهیار کاشتین، به بهزاد صداقتآبادی رسید:«اتحادمان مبارک باد.»اسد رو به بهزاد کرد و گفت:— مبارکه د…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۳ روز پیشماجراهای صداقت آباد((دو کبوتر عاشق))منیژهخانم با مادر مرتضی، محبوبهخانم، نشسته بودند و گل میگفتند و گل میشنیدند. منیژهخانم نحوه پخت پیتزای لبنانی را برای محبوبهخانم توضی…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۴ روز پیشماجراهای صداقت آباد((اتحاد زناشوییک صداقت آباد وکاشتین))کمکم با استفادههای شخصی مش بهزاد، صندوق دهیاری ته کشیده بود و مش بهزاد که از سن ازدواجش گذشته بود، بعد از شکست عشقی که از جواب رد خانم فر…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۴ روز پیشماجراهای صداقت آباد((مسکن فکر))مردم از شهرهای مختلف به صداقتآباد میآمدند و زمینهای خصولتی بیابانآباد را که از منابع طبیعی به دهیاری واگذار شده بود، را میخریدند.مش به…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۵ روز پیشپست چهارصدمیازده ماه گذشت. نوشتن تنها کاری بود که در آن مداومت داشتم. نمیدانم پیشرفتی کردهام یا نه، اما به هر حال صدها نوشتهی کوچک و بزرگ در این سا…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۵ روز پیشپریسا جان نگاهم کن.خیلی وقت بود که خواندن کتاب را طول داده بود تا به داستان عشق و کاهگل رسید. اینجای داستان شباهتی با زندگی خودش داشت؛ آنجا که اشرف برای لحظه…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۶ روز پیشماجراهای صداقت آباد ((تورم نقطه به نقطه تریاک))در صداقتآباد، به دلیل پادرد و کمردرد و هر درد دیگری، تریاک یک کالای اساسی محسوب میشد. اما اکبر شیرهکش، ساقی صداقتآباد، یک روز آمد و گفت…