حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۱ روز پیشدید و بازدید با اهالی ویرگول قسمت سوم( یک سالگی حضور در ویرگول)۱۹ تیر ۱۴۰۵خراسان رضوی ایرانچن…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۲ روز پیشقرار خاکیامشب ساعت را مثل قدیم کوک کردهام. کار مهمی دارم؛ باید حتماً برسم.اما راستش را بخواهید، فکر نمیکنم کار مهم من پروازی به سرزمین پاساژها باش…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۲ روز پیشدر این ده سال من کجا بودمهر روز کانال «با ما سیاستمدار شو» را دنبال میکرد. با لمس یک دکمه، ماشینِ زمانِ کانال را به عقب برگرداند؛ او انگار به ۱۸ تیر ۱۳۹۵ برگشته ب…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۳ روز پیشدادگاهِ کاناپهلیوان آب و قرص برای ناهید آورد. ناهید خوابش میآمد و قرصها بیشتر بیحسش کرد. حتی نای نشستن نداشت، چه برسد به اینکه با سعید از زندگی بگوید.…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۴ روز پیشدزدی عاشقانه((مش صفر))کنار نیمکت پارک، پیرمردی همسنوسالش نشسته بود. با هم گل میگفتند و گل میشنیدند. مشصفر از قصهی خواستگاریاش از بلقیس میگفت.«آن زمان توی…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۵ روز پیششیفته چَشم بیمارت«چند شبی را دلِ من در حرمت مهمان است؛بعد از آن، ز غمت، دو لبم نالان است.صبحِ فردایِ شبم گر برسد — خواهم مُرد؛جامِ زهری، چو عسل، سویِ لبم خو…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۵ روز پیشمعمولی بودن کافی نیستچند سال قبل، وقتی ما بچه بودیم، هر نوشابهی سیاهی «پارسیکولا» نبود و بستنیِ «شیر گاو» را آنقدر تبلیغ میکردند که انگار از خودِ شیر برای گ…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۷ روز پیشایستگاه((مرگ آباد))انگار ایستگاه آخره دارم می رسم دیگه . اسباب و اثاثیه را باید بردارم تا وقتی مأمور قطار صدا میزنه: «مرگآباد، جا نمانید!» آماده باشم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۷ روز پیشآدم های مرده و اکانت های ماندهاین صفحه اینستاگرام شوهر خاله ی منه که بنده خدا سال ۱۴۰۱ فوت کرده و این صفحه ی اینستاگرام هنوز هست.
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۹ روز پیشمنِ ترسو از عقرب ترسیدم.یک قوری چای را مثل همیشه، عادتمند، تمام کردم. بعدش شکمدرد گرفتم. خانم و بچهها هم رفته بودند مسجد برای عزاداری.مثلاً قرار بود رژیم بگیرم،…