حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۹ ساعت پیشازدواج صوری با(( واقعیت))چهلسالگی، نوستالژیزدگیام را طوفان کرده و دشت مغزم را در مینوردد؛ عجیب خاطراتی شدهام! البته وقتی آدم خانوادهاش پر باشد از جیغهای بیا…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۱ روز پیشرادیو ک و ی تهمه تو همین رادیو بود.روی پشتبام بودم. پیچ رادیو را چنان چرخاندم که هرز شد؛ مدام میچرخاندم و خیلی خوشحال شده بودم. فکر میکردم با یک رادی…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۱ روز پیششیکی جون ۱۴ سالش تمام شد.شیکی جون لقبی بود که وقتی دخترم نازنین ۶ ماهش بود بهش دادم، یعنی مخفف شکر جون. بعد از چند ماه زبون که باز کرد، یکی از اولین کلماتی که گفت…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۲ روز پیشیک نکته کوچک اخلاقی برگرفته از کتاب آبنات هل دارکتاب «آبنبات هلدار» را نخوانده بودم؛ از «طاقچه بینهایت» گرفتم و شروع به خواندن کردم. هرچه بیشتر میخوانم، انگار بیشتر مرا به بچگی میبرد؛…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۲ روز پیشعشقم به خروس واقعی بود ؟چند جوجه رنگی خریده بودیم. معمولاً این جوجهها بیدی بودند که باد میلرزاندشان؛ کمطاقت و کمعمر. اکثراً وسط کار مریض میشدند یا گربه مثل…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۳ روز پیششیر آبخوری و لرزش دستحیاط مدرسه، کنار شیر آبخوری، دستم میلرزید. یکی از بچهها پرسید: «دستت چرا میلرزد؟»جوابی نداشتم. چیزی را باید قایم میکردم و آن این بود که…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۳ روز پیشجواب نامه را بر سرم ((شاپاش بریز))«واژهها را در گلدانِ کاغذ میکارم؛ با چشمانم آبشان میدهم. کمکم بزرگ میشوند… گلنامهای که اشکِ چشمهایم بر آن ریخته، تقدیمت میکنم؛ بهت…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۴ روز پیشخیالات امیرعلی قسمت چهارم(( بازیگر زن ))فیلم تمام شد؛ اما چیزی جز چند دیالوگِ عاشقانه نداشت. برای او، تمامِ آن فیلم تنها در صحنههایی خلاصه میشد که آن «یک نفر» در آن حضور داشت. ب…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۴ روز پیشخیالات امیر علی قسمت سوم (( ضبط عاشقانه می خواند.))باران قطع شده بودو کارتپستالِ آزادی و دماوند برای چشمانِ امیرعلی هدیه آورده بودند. ضبط روشن بود. من توبه کرده بودم از عشق، ولی مگر میشد…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر·۴ روز پیشخیالات امیرعلی قسمت دوم((خیال پروانه))پروانه دختر دایی امیر علیه((۶ حق من بود ،ولی ... ))خاطراتش با پروانه دوباره جان گرفته بود. یادشان میآمد آن روزهایی که امیرع…