حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۱ روز پیشایستگاه((مرگ آباد))انگار ایستگاه آخره دارم می رسم دیگه . اسباب و اثاثیه را باید بردارم تا وقتی مأمور قطار صدا میزنه: «مرگآباد، جا نمانید!» آماده باشم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۲ روز پیشآدم های مرده و اکانت های ماندهاین صفحه اینستاگرام شوهر خاله ی منه که بنده خدا سال ۱۴۰۱ فوت کرده و این صفحه ی اینستاگرام هنوز هست.
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۳ روز پیشمنِ ترسو از عقرب ترسیدم.یک قوری چای را مثل همیشه، عادتمند، تمام کردم. بعدش شکمدرد گرفتم. خانم و بچهها هم رفته بودند مسجد برای عزاداری.مثلاً قرار بود رژیم بگیرم،…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۳ روز پیشزنبورِ عسل جان!(روز جهانی زنبور عسل)نیشت را چند بار خوردهام؛ همانطوری که نوشت را نوشِ جانم شده. دوستِ همهی فصولی. در صبحِ بهاری، روی گلِ درختانِ گیلاس و زردآلو میبینمت و پ…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۴ روز پیشاخبار پخش و پلادیروز اینجا، برخلاف خواست تابستان که دوست دارد با نفس گرمش جان را بسوزاند، کمی خدا از بالا روی زمین را آبپاشی کرد. اینجا که کمی تر و تازه ش…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۸ روز پیشاز این شاخه به آن شاخه نویسییک عکس بی ارتباط درخت چنار ۲۰۰ ساله وسط روستا که البته چند بار باآتیش برق به قول م…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۹ روز پیشتابستان ۱۳۷۷ و تابستان ۱۴۰۵تابستان ۱۳۷۷ بود؛ درست در میانهٔ مسابقات جام جهانی ۱۹۹۸. همراه پدرم به روستا آمده بودیم. آن زمان در روستا خانهای نداشتیم و منزل فردی را بر…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۱۱ روز پیشموجود زیادی مجلس عزاامشب در مجلس عزایت فکری به سراغم آمد.با خودم گفتم: منِ پر از خطا و عادتهای زشت را چگونه جزو حاضران این مجلس نوشتهاند؟ منِ بیسروپا کجا و…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۱۵ روز پیشعمو مُحَرَمعمو محرمعلی پیرِ باصفای محلهٔ محبت بود. چهرهاش مثل خورشید به دل مردم نور میتاباند. هرچند اندوهی بر صورتش نشسته بود، اما تبسم هیچگاه لبان…
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ·۱۶ روز پیشچند خط در صفحه اول کتابدقایقی چند کتابها را تماشا میکرد. روی شیشهٔ کتابفروشی نوشته شده بود: «کتابفروشی آقای شایسته».آقای شایسته سالها بود که در محله به عنوان…