ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوهباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

تجربه تایپ در یک انبار ترمینال

بعد از مشاوره‌ای که انجام دادم، کمی انرژی گرفتم که دوباره رفتن به سراغ کاری را تست کنم. باز هم نیازمندی‌های روزنامه همشهری، آن موقع هنوز یکی از مراجع آگهی‌های پیشنهاد شغل بود. دوباره روزنامه گرفتم و نیازمندی‌های آن را زیر و رو کردم. چشمم به آگهی افتاد که نوشته بود: «یک تایپیست در انبار شرکت جوان سیر ایثار در ترمینال غرب، میدان آزادی تهران نیازمندیم.» این شرکت بارها را قبول و به شهرستان‌ها می‌فرستاد.

من در یک بعدازظهر به محل انبار رفتم. با توجه به علاقه‌ای که به تایپ کردن داشتم، می‌خواستم ببینم کاری که باید انجام بدهم چیست. آنجا که رفتم، مسئول انبار گفت: «بارها که تحویل می‌شود، تو باید قبض تحویل بار را تایپ کنی.» ساعت کار از ۸ صبح تا ۸ شب بود. دقیق یادم نیست چقدر حقوق می‌دادند، ولی خلاصه قرار شد صبح فردا سرکار باشم.

فردا کار را شروع کردم. بارها که تحویل می‌گرفتند، قبض را تایپ می‌کردم و پرینت می‌گرفتم. صاحب انبار از کند کار کردن من شکایت می‌کرد. من سعی می‌کردم تندتر کار کنم، ولی از نظر تمرکز کمی دچار مشکل بودم، چون نزدیک عید نوروز یعنی اسفند ماه بود و بارهایی که می‌آمد هم زیاد بود. من هم نمی‌رسیدم تند تند تایپ کنم و پرینت بگیرم.

در مورد فضای آنجا باید بگویم: کارگرهایی که آنجا حمل و نقل بارها را انجام می‌دادند، از بچه‌های شمال بودند. یکی هم که پیش من می‌نشست، تهرانی بود و به کامپیوتر وارد بود. مسئول انبار هم شمالی بودند. چون باید عید هم سر کار می‌آمدی، کارگرها می‌گفتند: «ما عید می‌خواهیم به شمال برویم و خانواده‌هایمان را ببینیم.» اما مسئول انبار می‌گفت: «مگر آدم کارگر هم عید دارد؟»

یک خاطره هم از کسی که کنار من می‌نشست: سیستمی که من در آن تایپ می‌کردم، وقتی خاموش می‌شد ساعتش می‌پرید. آن آقا می‌گفت: «گوشی در پیت من، باطری را درمی‌آوری، ساعت را چند دقیقه حفظ می‌کند. این سیستم تا خاموش شود ساعت می‌پرد.»

ظهر ناهار آنجا می‌خوردیم. اکثر روزها جوجه کباب بود. یکی از مسائلی که من داشتم این بود که آدم‌های آنجا مذهبی نبودند و من اهل نماز خواندن بودم. با خودم می‌گفتم: «اگر بگویم اجازه بده بروم نمازم را بخوانم، مسخره‌ام می‌کنند.» بعضی روزها نماز را به خاطر همین ترس قضا می‌کردم.

بالاخره به شب چهارشنبه‌سوری رسیدیم. گفتم: «امشب می‌ترسم، یکمی زودتر بروم.» مسئول انبار گفت: «نه، باید تا آخر بایستی.» فردا هم نیا بیا تا تسویه حساب کنیم. یکی‌شان گفت: «بذار این بماند.» گفت نه، بذار برود. سپس گفت: «امروز بگذار برود، فردا یک سالمش را پیدا می‌کنیم و می‌آوریم.» در واقع، گفت: «من سالم نیستم، کندکار می‌کنم و…»

خلاصه همان شب چهارشنبه‌سوری، همان وقت همیشگی به خانه آمدم. خبری هم آخر وقت نبود و این چنین شد که این کار هم برای من کار نشد.

باز هم تنها کسی که می‌توانم ضعیف و شکننده بنامم، خودم هستم. هیچ‌کس را هم نه محکوم می‌کنم و نه مقصر می‌دانم. سال ۸۸ من هم این‌چنین تمام شد.

حمل نقلعید نوروزکار
۱۸
۴
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید