شاید این متن زیاد جذاب نباشد ولی خب یک تجربه شخصی است.

طبق تجربهای که از سالهای قبل داشتم، کسالت و بیحالی و شاید افسردگی مهمان خانه حال روحیام در بهار میشود. در روزهای اول بهار اصلا انگار نه میل ونه احوالی برای انجام کارهای روزمره مثل بیل زدن باغ مو(انگور) نداشتم و حال اینکه گوسفندان را به چرا هم ببرم وجود نداشت. هر کاری که میخواستم بکنم کوهی انگار در مقابلم بود.
یک مشاوره تلفنی روانشناسی انجام داد. مشاور گفت چون تو در کل این سالها پیشرفت قابل ملاحظهای نداشتی با خودت میگویی که چی که این کارها را انجام بدهی، ولی چارهای از انجام کارهایت نداری چون زن و بچه داری ومسئولیت گردن است. گفت کارهایت را ۳۰ دقیقه انجام بده، ۳۰ دقیقه کار کن، ۱۰ دقیقه مثلاً از گوشی استفاده کن یا یک چای بخور تا کم کم حوصله ی کار کردن پیدا کنی.
البته به شهرم که به روانشناس رفتم او هم همین مطلب را گفت و گفت قدر داشتههایت مثل بچهها و همسرت را بدان و محدودیتهای زندگی آن را بپذیر که مجبور بودی که بالاخره از تهران به روستا رفتی. البته گفت برای کسانی که مشکل ضعف اعصاب دارند روستا محیط بهتری نسبت به شهر است و استرس در شهر خیلی زیاد است.
روانپزشک هم که رفتم گفت شاید بیحالیت از مشکلات جسمی باشد مثل کمخونی یا کمبود ویتامین ب ۱۲ یا ویتامین D، برو یک آزمایش بده. فردا که رفتم آزمایش دادم دقیقا جواب آزمایش کمبود همه ی اینها را نشان داد. دوباره که دکتر رفتم آمپول ب ۱۲ و قرص ویتامین d تجویز کرد. دو هفتهای است که در حال مصرف این داروها هستم، تا خدا چه بخواهد.
برای کار کردن هم همان روش ۳۰ دقیقه را انجام میدهم، حوصله وتوانکار کردن را بیشتر از قبل دارم. خلاصه اینکه اول بهار با بیحالی شروع شد، ولی سعی کردم با همین روشها با همه مشکلات و کسل بودن از انجام کارهایم ومسئولیتی که دارم طبق روال زندگی طفره نروم، هر چند فکر میکنم هرچند گاهی اوقات تنبلی هم هست.