
این یک نقد ادبی نیست، بلکه تجربهی شخصی من از برخورد با رمانهاست.
هیچوقت در زندگیام رمانخوان نبودم و از رمان خواندن متنفر بودم. همیشه سعی میکردم کتابهای تحلیلی، روانشناسی، روانشناسی دینی، تاریخی و سیاسی بخوانم یا گوش بدهم.ولی برای نوشتن کمی دست به دامان رمان گرفته ام
اما در این چند روز، چند داستان از چخوف را شروع کردم و کمکم یک داستان از سیمین دانشور به نام «تیله شکسته» خواندم. دیروز هم «بوف کور» صادق هدایت را با صدای بهروز رضوی گوش کردم.
در آغاز، وقتی روایت بهروز رضوی شروع شد، حس کردم این رمان جذابیتی خاص دارد. هدایت نویسندهای است که در نوشتن و در جادوی متن واقعاً استاد است. متنش بسیار زیبا و فضاساز است؛ طوری که انسان را با خودش همراه میکند و به سفری درونی میبرد.
اما وقتی در محتوا دقیق شدم، احساس کردم جام زهری در حال نوشیدن هستم؛ تلخ، سنگین و دردناک. شاید این تلخی بازتاب روحیات خودِ هدایت باشد، شاید هم دنیایی که در آن زیست، او را به چنین حالتی رسانده است. در هر صورت، نوشتههایش بازتاب درونیات و رنجهای او هستند — چه جامعه مقصر باشد، چه ذهن فلسفهورز خودش.
تا وقتی داستان به بخش قبرستان و دفن آن زن رسید، مجذوب روایت بودم. اما از آنجا حس کردم انگار به گورستانهای قدیمی و صد سال پیش سفر کردهام. نوعی ترس و سنگینی در دلم نشست؛ نه از جنس ترس معمول، بلکه از جنس درک پوچی و مرگ. با هدایت، ترس را زیستم نه اینکه از آن بترسم.
با این حال، حیفم آمد که چنین قلم زیبا و نیرومندی، چنین زهر تلخی در خود دارد. هدایت نابغه بود، ولی نوشتارش پر از شکایت و پوچی.
البته شاید اگر زهر متن را از آن میگرفتی، از قوتش کاسته میشد. در واقع، این متن ترجمان شخصیت و درونیات یک نفر است که به بیرون راه یافته و از همینجاست که قوام ادبی میگیرد. به نظر میرسد همهی آدمها با شخصیتها و درونیات گوناگون، نثر خاص خود را دارند. شخصیت، افکار، ادراکات و احساسات هرکس میتواند در برون نمود پیدا کند، و اینکه کسی بتواند آنها را به نگارش درآورد کار آسانی نیست. کسانی که فلسفی به زندگی مینگرند، معمولاً متنهایی ماندگار مینویسند. هرچه هست، اگر قلم را از محتوای ضمیر جدا کنیم، متن جذابیتش را از دست میدهد.در واقع ادراکات و احساسات وافکار انسان می توانند پیچیده ترین متن ها و در عین حال جذاب ترینشان بیافریند و چه زیبا گفته اند قدیمی از کوزه همان تراود که در اوست.
از او درس ادبی گرفتم، اما در درون حس کردم که فلسفهبافی و غرق شدن در پرسشهای بیپاسخ، آدم را از ناگزیرزیستن میکند. هدایت در ذهنش معادلات زیادی داشت، اما برای پرسشهایش پاسخی نیافت. و چه سخت است وقتی انسان پرسشهایش زیاد و پاسخهایش اندکاند.
در نهایت، برایم «بوف کور» جامی طلایی بود با درونمایهای تلخ — پرارزش از بیرون، اما زهرآلود از درون.
و من آموختم که اگر انسان در درونش به پوچی برسد، دیگر حتی جامی بلورین و طلایی هم برایش ارزشی ندارد.
میتوان جام طلا را نگه داشت و زهرش را دور ریخت؛ میتوان کتابی را خواند، زیباییهایش را دید و تلخیهایش
نادیده گرفت.