
می خواستم چیزی ننویسم ولی نمی دانم چرایک جمله وادارم کرد که بنویسم ((حالم خوب نیست)) حال که می نویسم بدون هیچ تمرکزی می نویسم فقط ازبس بدنم درد می کند می گویم حالم اصلا خوب نیست ولی نه آنقدر که توانا ایستادن نداشته باشم حالم اصلا خوب نیست نه آن گونه که توان دیدن نداشته باشم. حالم اصلا خوب نیست نه آنقدر که توان شنیدن نداشته باشم نه حالم اصلا خوب نیست نه به آن بدی که توان نوشتن نداشته باشم که اگر اینگونه بود دیگر مرگم حتمی بود بله حالم اصلا خوب نیست نه به آن شدت که قلم با دستان ودلم مختصری نتوانند مطالبی ببافند وبه خواننده قالب کنند حالم اصلا خوب نیست نه آنقدر که نتوانم بخوانم وزیرش نظر بدهم حالم اصلا خوب نیست ولی مهم نیست چند خطی سردرگم بدون هیچ علامت نگارشی و سر تاپا آشفته می نویسم و می گذارم بگذار یکبار چیزی سرهم کنم وتحویل بدهم اتفاقی نمی افتد مگر قبلی ها خیلی تحفه بودند همه اش خرده نکته های تکراری بود که همه استادش بودند.نه فقط می خواهم قلم از دستم نیفتد تا نمیرم .همین.