
کاش مثل درخت گردو بود؛ سرافراز، رعنا و ریشهدار.
کاش مثل میوهاش گوهر وجود را در دو پوست محافظ، محافظت کرد.

کاش مثل گردو بود؛ در کنار پنیر سفره صبحانه، آغازگرروز ی جدید پراز انرژی بود .

کاش مثل گردو بود؛ سفید و سیاهش خورده میشود، برخلاف آدمها که سیاهها را پایمال میکنند و سفید فقط باید بمانند.




و کاش مثل درخت گردو بود؛ سرما دوست و کوهستانی، چون مردم کوهستان که مقاوم و سترگند.

اما کاش مثل درخت گردو نبود؛ چراکه میهمان خانش را نیازرد. چراکه او را برای چیدن یا اورابه روی آسمان برده جانش را به خطر میاندازد یا بالابر لازم میکند که آن هم قصهها دارد.





اینجا کاش مثل زردآلو بود؛ بدون تکلف دادن به میهمان و خورنده.

و مثل گردو نبود و دل را بلافاصله سیاه نکرد، همانطور که او دست را بلادرنگ سیاه میکند. و همینطور مردم را زود سیاه نکرد و فریب نداد.

کاش مثل گردو نبود؛ که وقتی میخواهی بخوری، کرمش به بیرون بریزد و حالت تهوع بگیری. کاش انسان وقتی به او نیاز میشود، کرمهای نفرتانگیز کینه و حسادت از خود بیرون نریزد که همه بیزار شوند.

امروز که چندرغاز گردو را پوست میکردم، همینها را در ذهنم خیالات کردم. البته بدی از درخت گردو نبود، چون اقتضای طبیعت درخت گردو این است. بدیها از خیالات حسین تقوایی بود و بدی دل خودم. و بعضی آدم ها
از درخت گردو را اگر بدبگویی دلگیر نمیشود انشاءالله.کاش ما هم بیخیال بدگویی باشیم.
