
ای جاده، تو هستی همچنان که قبلاً بودی.
در کودکیام بودی، ولی من نیستم آنکه از تو میگذشتم؛ خسته و دلبریده.
از تو خیلیها عبور کردند و رسیدند، در بین این سال که من در ان، پیرتر شدم.
ولی تو فرقی نکردی.
تو مثل دنیا میمانی؛ فقط آدمها را با گذشت زمان، با عبور قدمهای مسافران بدرقه میکنی.خودت می مانی ولی مسافران خسته .دنیا هم عابرانش پیر وخسته می کند و خودش همان هست که هست.
به خدا خستهام، از بس قدمهای عابران، جادهٔ قلبم را لگدمال کردند.
چون جنس قلب از آسفالت نیست، از احساس است.
پایی که روی احساس گذاشته بشود، دیگر جادهٔ دل کارش تمام است؛ مرغ از آن پر نمیزند.
ای جاده، اول و آخر تو میمانی و ما میمیریم.
لگدکوب هزاران نفر میشویم، ولی ما طاقت تو را نداریم.
زیر پای عابران و طوفان حوادث له میشویم، ولی باز هم بیخیال... بیخیال... بیخیال همهٔ اینها.
باید و چارهای نیست؛ باید بیدی بود که با این بادها نلرزد.