.

نمیدونم چرا از دیشب هرچی ویرگول باز میکنم، دلها پُره. آره، همه دلاشون پُره از رفتن جوانی و یک نفر از بیعدالتی در کنکور، یکی از دردهای جسمانیش. آره، درکت میکنم.
یکنفر کنار خونه بابام داره تو خونهاش با چرخ خیاطی، داره دنبال یک لقمه نون میگرده. اونم درک میکنم.
تمام مشکلات اون آدمای که شهر و روستا از وضعیت مینالند هم را درک میکنم، ولی خودمو درک نمیکنم.
چقدر از خودم بدم میاد. چرا احساس حقارت میکنم؟
همه از جای دیگری دلشون پُره، ولی من از خودم دلم پُره.
یکی از دوستان میگفت به خاطر سفرهای خارجی و پول دچار افکار سمّی شد، نه من اصلاً اهل این حرفا نبودم، نه اهل لذتهای اونجوری که خودتون میدونید بودم.
چرا دارم اینها را برای شما مینویسم؟ برای خودم مینویسم، و شما اتفاقی میخوانید.
نوجوان بودم، نسبت به قیافهام دچار وسواس شدید بودم. خودمو با همه کس حتی دخترا مقایسه میکردم. کمکم به دلیل کم آوردن نسبت به زیبایی عدهای، از جمله دخترا، دچار احساس خودکمبینی نسبت بهشون شدم.
حالا هم پسلرزهها ادامه داره، موهام که سفید میشه، ریشههام که سفید میشه، بدقیافهتر میشم.
اصلاً اینها را که مینویسم، احساس میکنم تو یه بیابون برای خودم مینویسم.
آره، چرا همه از دیگران دلشون پُره، من از خودم، از همه چیز که مربوط به حسین تقوایی.
شاید باورش سخت باشه، ولی از خودم متنفرم، از تموم این کسی هستم انزجار دارم. شاید احمقانه باشد دیگران از دیگرانی می نالند و من از خودم
این یک دلنوشته شخصیه، پُراز حس تنفر، پُر از صداقت، فقط برای خود، خوده خودم. همین.تا هر چی دلم بخواد بنویسم.
وقتی بنا به نالیدن به دنیاست که حق مردمه، من حق دارم فقط از خودم بنالم.
ولی بماند، چرا، به قدری خصوصیه که گفتنی برای دل خودم.
ولش کن ، دلم پُره فقط از خوده، خوده خودم، نه از هیچ کسه دیگر.کاش نبودم اینها را به دنیا می گویم کاش انسانی به نام وجود نداشت بااین مشخصات کاش اگر قرار بودم باشم طور دیگری بودم یا حداقل این افکار خود ستیزانه رهایم می کرد دلم پراست کاش ...کاش...کاش چی دارم میگم نمی دونم ....فقط می دونم عین حقیقت افکارمو ریختم وسط صفحه ویرگول کارخوبی هست یا نه بی خیال.