
کنار نیمکت پارک، پیرمردی همسنوسالش نشسته بود. با هم گل میگفتند و گل میشنیدند. مشصفر از قصهی خواستگاریاش از بلقیس میگفت.
«آن زمان توی روستای ما رسم بود هر کس میخواست ازدواج کند، باید چیزی میدزدید تا معلوم شود چند مرده حلاج است! اگر مثلاً گوسفندی میدزدیدی و برای پدر عروس میآوردی، مجوز ازدواجت صادر میشد.
وقتی به خواستگاری بلقیس رفتم، قربان، پدرش، همین شرط را یادآوری کرد. من از قدیم بلقیس را دوست داشتم؛ دوست داشتن که نه... عاشقش بودم. از خانهی خواستگاری که بیرون آمدم، باید نقشهی یک دزدی حرفهای میکشیدم؛ اما راستش جربزهی دزدی نداشتم.
هرچه فکر کردم، به جایی نرسیدم تا اینکه یک روز ، غلامحسن، گلهی گوسفندش را کنار آب آورد. من از پشت یک دیوار گِلی کشیک میدادم. غلامحسن انگار هوس رفتن به گوشهای کرده بود. از فرصت استفاده کردم و زنگ یکی از گوسفندها را باز کردم تا برای قربان ببرم.
فردایش رفتم پیش قربان و گفتم: ـ این هم ناقابل... رسم را انجام دادم. مرا به غلامی قبول میکنی، عمو قربان؟
قربان که از خرپولهای آن روزگار روستا بود، زنگ گوسفند را برداشت، محکم به طرف صورتم پرت کرد و گفت: ـ کسی که از حرام نتونه یه مال درستوحسابی دربیاره، از حلال که دیگه هیچ! چون پول حلال تو این دورهزمونه پَرِ طاووسه؛ به هر کسی نمیدن!