
کمکم تابستان جولوپلاسش را جمع میکند و پاییز وارد پیکنیک زندگی انسانها میشود.
در این پیکنیک پاییزی، طعامی چشمنواز برای ذائقهی چشمان فراهم است: لقمهای از منظرهی برگهای رنگارنگ. برای دل، سبدی از پر از آجیل دانه های حس شاعرانهی دلهای بزرگ اما تنگ؛ و برای گوش، غذای جان: صدای خشخش برگهای افتاده.
همهچیز در این پیکنیک پاییز برای دل انسان مهیاست

. و لی ، ۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی، به پاس شهریار تبریزی، خود حس شاعرانهای به انسان میبخشد.
در این روز دل، گل شعرهایی میخواهد که روح را تازه کند، زیبایی را نشان دهد و آینهای باشد برای پیدا کردن خویشتن.
به افتخار شعر و ادبیات پارسی و به نام شهریار نامی شعر ایران، چند بیتی از او را زمزمه کنیم تا روحمان طراوت یابد:
حتی به شوق پاییز بهاری زندگی می کنم
پس جانم به این شعر
شب است و باغ گلستان خزان رؤیاخیز
بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد
ستاره گرچه به گوش فلک شود آویز
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
گشوده پرده پائیز خاطرات انگیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز
بهار عشق و شبابست این شب پائیز
عروس گل که به نازش به حجله آوردند
به عشوه باز دهندش به باد رخت و جهیز
شهید خنجر جلاد باد می غلتند
به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز
خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد
بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز
خزان صحیفه پایان دفتر عمر است
باین صحیفه رسید است دفتر تا نیز
به سینمای خزان ماجرای خود دیدم
شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز
هنوز خون به دل از داغ لاله ام ساقی
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
پری به دیدن دیوانه رام می گردد
پریوشا تو ز دیوانه میکنی پرهیز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
مگر به حجله شیرین گذر کند پرویز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
تو هم به شعشعه وقتی به شهر تبریز آی
که شهریار ز شوق و طرب کنی لبریز