در صداقتآباد مردم بسیار شیرهٔ انگور مصرف میکنند؛ اما امسال گرگها و روباهها انگوری برایشان نگذاشتند و تگرگ نیز فرود آمد. شیره کمیاب شد و مردم دبههای شیرهٔ انگور را از یکدیگر میدزدیدند. بار دیگر نیاز به کنترل احساس میشد.
مش بهزاد شورای اقتصادی تشکیل داد. فیروز صوفیمرام به او گفت:
ـ آیا حرف دایی را قبول میکنی؟
گفت:
ـ حتماً.
فیروز گفت:
ـ به پاسگاه برو و از آنها بخواه جلوی هر باغ انگور مأمور بگذارند. هر کس خواست محصولش را برداشت کند، اعمال قانونش کنند. چند کارگر هم بگیر و باغهای انگور را یکییکی بچین. همهٔ محصول را به دهیاری بیاور و شیره تهیه کن. بعد اعلام کن به هر خانواده ماهی دو پیاله شیره سهمیه میدهیم. شیرهها را تا سال آینده نگهداری کن و هر ماه دو پیاله به مردم بده. کارمزد خودت را هم بردار.
مش بهزاد گفت:
ـ الحق که تو دست راست منی؛ زیرک و باهوش!
صبح روز بعد مش بهزاد به پاسگاه رفت تا برای توقیف باغهای انگور مأمور بگیرد. هنوز طرحش را کامل توضیح نداده بود که رئیس پاسگاه گفت:
ـ حیف که دهیار و آبروداری؛ وگرنه به جرم اختلاس همین حالا دستور بازداشتت را میدادم!
مش بهزاد گفت:
ـ پس حداقل دزدهای انگور و شیره را خودتان بگیرید. دهیاری فقط کدخداست و قدرت سخت ندارد.