
عمو محرمعلی پیرِ باصفای محلهٔ محبت بود. چهرهاش مثل خورشید به دل مردم نور میتاباند. هرچند اندوهی بر صورتش نشسته بود، اما تبسم هیچگاه لبانش را ترک نمیکرد.
در جوانی مرشد زورخانهٔ خیابان عزت بود. میگفتند هر وقت زنگ زورخانه را مینواخت، میگفت: «دین و ایمان نداری، لااقل آزاده باش.»
روزی کنار تکیهٔ محبت صدایم زد و گفت: «پسرم، میای بریم مجلس عزا؟»
گفتم: «عزاداری را دوست ندارم، خسته میشوم.»
لبخندی زد و گفت: «اگر خسته شدی، پاشو برو خونه.»
به احترامش قبول کردم و همراهش به تکیه رفتم.
وارد که شد، با همه سلام و علیکی کرد و در پایینترین گوشهٔ هیئت نشست. با حالتی زار، دستهایش را تا نزدیکی گوشهایش بالا برد و اللهاکبر گفت. کنار او نشستم؛ اما بهجای آنکه حواسم به ذکرها باشد، محو تماشای صورتش شده بودم.
دو دقیقه بعد سلام نماز را داد؛ اما سلامش را با سلامی دیگر ادامه داد. این بار پیکِ سلامش را به نشانی کربلا، بینالحرمین، به خانهای فرستاد که بر سر در آن نوشتهاند:
«ادخلوها بسلام آمنین.»
دلش مستِ بادهٔ سلام بود.
لبانش آرام تکان خورد. گوشم را تیز کردم. شنیدم که میگوید:
«خدایا، مرا از غم یار فارغ مگردان؛ که بیغمش افسردهام.»
من هم در دلم آمین گفتم.
در همین حال و هوا بودم که حاج حسین، مسئول هیئت، از جا برخاست و گفت:
«بانی خیر امشب، عمو محرمعلی است. برای سلامتیشان صلوات.»
آنوقت فهمیدم مردی که در پایینترین گوشهٔ مجلس نشسته بود، صاحبِ آن شبِ تکیه بود.
نمی دانم شاید خود محرم بود.