ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشترباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

«لپ‌تاپ امیر حسین »((گوی بلورین تاریخ)) خرید زمان شاه عباسی

امیر حسین صفحات لپ‌تاپش را زیر و رو می‌کرد. از این کانال به آن کانال.از این سایت به آن سایت

تفاهم صلح ایران و آمریکا. همه سایت‌ها پر کرده بودند.

ساعت صفر، ۲۵ خرداد ۱۴۰۵.

دید: «توافق صلح منعقد شد.»

چشمانش عجیب می‌سوخت. ساعت ۲ بامداد حس کرد چشمانش سیاهی رفت.

کم‌کم صحنه‌هایی دید که واقعاً شوکه‌کننده بود.

یکی تومار بزرگی را فریاد می‌زد، چیزهایی را بلغور می‌کرد که:

«ایران حاکمیت عثمانی را بر مناطقی مثل تبریز به رسمیت می‌شناسد…»

یک‌باره صدایی در گوشش پیچید:

«اعلی‌حضرت شاه عباس کبیر…»

با خودش گفت:

«مگه تو کتاب‌های دبیرستان نمی‌گفتند شاه عباس چنین و چنان بوده؟ هیبت داشته… این مرتیکه سبیل کلفت که تبریزمون را هم داد رفت… همه‌اش دروغ بود؟ ای خائن رذل! چرا؟»

بعد همین‌طور به شاه عباس ناسزا می‌گفت که دید تبریز پر است از نیروهای ترک عثمانی. مردم زیر چکمه عثمانی رفتند.

دوباره شاه عباس را لعنت کرد.

«ترکمانچای و فتحعلی‌شاه پیش تو شرف داشت! عباس کوچولو…»

انگار داشت به زمین می‌رفت که…

کم‌کم از داشت از حال می رفت، ولی صحنه های تاریخ از مقابل چشمانش رژه می‌رفت.

انگار دوباره به جای اول برگشت.

با خودش گفت:

«آیا قرار است قصه تحقیر را دوباره و دوباره مثل یک سریال تکراری ببینم؟ نه… من طاقت ندارم ببینم همه چیز را بدهند برود.»

اما انگار داستان اولش تغییر کرده بود.

ولی مگر می‌شود سریال تکراری قسمت اولش چیز دیگری باشد؟

کمی گوش تیز کرد تا صداها را دوباره از حلقوم تاریخ بشنود.

شاید تاریخ هم نباشد…

با خودش گفت:

«شاید من واقعاً در سال ۱۶۱۲ میلادی هستم و آنچه در ۲۰۲۶ می‌شنوم خوابی بوده که از آینده دیده‌ام…»

مهم نیست چه زمانی است، بگذار اخبار را گوش کنم.

این بار حرف نویی می‌شنید.

انگار تبریز قرار است از اصفهان برایش پیغام بیاورند.

نه از استانبول.

دیگر قرار نیست چکمه‌های عثمانی خاک ایران را لگدمال کنند.

اسب‌ها دیگر برای عثمانی نبودند.

انگار واقعی بود.

یک جمله در ذهنش چرخید:

«عوعو خران شما هم بگذرد…»

این‌جا کمی دلش با شاه عباس صاف شد. باور کرد که او می‌تواند کبیر باشد و بزرگی کند.

شاه عباس مهم نبود؛ آنچه مهم بود، اهتزاز پرچم ایران در جایی بود که روز قبل سکه به نام دولت بیگانه می‌زد.

شاه عباس
۵
۰
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید