روستای صداقتآباد غرق صفا اداره میشد. ایمان تقیپور، مردی حدود سیونه ساله که از شهر به روستا آمده بود، تند اعصاب بود و از سر ناچاری لبیکِ ولایت گفته بود.
روزی حاج فیروز صوفیمرام، که نه آن که تیلیارد باشه و نه اینکه دستش خالی باشه، با گوسفندانش از راه رسید. دستش نسبت به بیشتر اهالی چربتر به دنبهٔ ثروت بود ولی زبانش دراز به طعنه و کنایه ای بود که مثل تف به صورت مردم پرت می کرد و از کنار هر کس میگذشت، گفتن تکه کلامی از سرزنش حتمی بود .
آن روز ایمان کنار جوی آب قنات نشسته بود و مشغول وبلاگنویسی. گوشی را چسبانده بود جلوی چشمهایش
حاج فیروز تا چشمش به او افتاد، ایستاد و گفت: — باز دعا میخونی، ایمان؟
ایمان سرش را بلند کرد: — نه حاجی، وبلاگ مینویسم.
حاج فیروز خندید و گفت: — عاشقی زنِت نفهمه .
ایمان خواست جواب بدهد، اما دیر شده بود. کمی شرم لازم بود؛ ولی نامهٔ مجازی پیش از آنکه شرم از راه برسد، پست شده بود.
