
کنار جوی آب، گپوگفت مردانه غوغا میکرد. اسد زندانبان که قبلاً در جنوب شرق کشور خدمت کرده بود و از زندانیان فقط نام کلاش و انواع سلاحها را شنیده بود، میان مردم به کارشناس امور نظامی و سیاسی تبدیل شده بود. هر وقت میپرسیدی این خبر را چه کسی گفته، جواب میدادند: «اسد زندانبان.»
یک روز صحبتها گل کرد. اسد زندانبان تعریف میکرد که یکی از آشناهایش در اینستاگرام گفته هر جای باستانیای ممکن است در آثار جهانی ثبت شود.
آقممدلی گفت: ـ من از وقتی یادم میآید این حمام عمومی اینجا بوده. بابای من هم یادش نمیآمد کی ساخته شده. فقط بابابزرگم میگفت چنگیزخان بعد از قتلعام مردم این حوالی، این حمام را نگه داشته تا هر وقت به ایران آمد، اینجا حمام کند. تیمور هم به حرمت چنگیز، خانههایی را که دوباره ساخته شده بود خراب کرد، ولی این حمام را دست نزد. هر کس هم خواسته خرابش کند، چیزی مثل همان نوری که مردم را از اصحاب کهف میترساند به چشمش خورده و عقبنشینی کرده. اینجا نظرکرده است. حتی مغولها هم نتوانستند خرابش کنند. قدمت حمام به زمان دقیانوس میرسد.
مشبهزاد که حرفهای آقممدلی را باور کرده بود، تصمیم گرفت درخواست ثبت این اثر در میراث جهانی را فکس کند.
در همین لحظه خلیل بلوچ که تا آن وقت ساکت نشسته بود، گفت: ـ من سال چهلودو توی همین حمام برای اوس حبیب کاهگلزن کارگری میکردم!
ناگهان سکوتی سنگین جمع را فرا گرفت.
آقممدلی گفت: ـ یعنی چی؟
خلیل گفت: ـ یعنی همین حمامی که میگین زمان چنگیز و دقیانوس بوده، من یادمه اوس حبیب با دست خودش دیوارهاشو بالا برد!
مشبهزاد که فکس درخواست ثبت جهانی را فرستاده بود، آهی کشید و گفت: ـ حالا شاید منظور چنگیزخان از حمام، همین نقشهٔ حمام بوده...