کوادکوپتر سرگردان، صداقتآباد را تهدید میکرد. تلویزیون دیشب حملههای کوادکوپتری به تانکها را از زوایای مختلف تحلیل میکرد و همین کافی بود تا مردم روستا هر پرندهای را جاسوس دشمن بدانند.
صبح زود اسد زندانبان با چهرهای نگران کنار جوی آب ظاهر شد و گفت:
ـ یک منبع نظامی به من خبر رسونده که این کوادکوپتر از ترکمنستان بلند شده و هدفش صداقتآباده. همه سنگر بگیرن، سر به بیابون بذارن!
خبر مثل برق در روستا پیچید. از بلندگوهای مسجد آژیر خطر پخش شد. مشبهزاد هم دستور باز شدن حمام عمومی را به عنوان پناهگاه صادر کرد. ولولهای به پا شد. زن و مرد و بچه به هر طرف میدویدند.
قرار شد جلسه اضطراری شورا به ریاست مشبهزاد و جعفر تشکیل شود.
جلسه که آغاز شد، اسد زندانبان گفت:
ـ یه فکس به وزارت دفاع روسیه بزنید و درخواست انتقال اس-۳۰۰ بدید.
مشبهزاد که رنگش پریده بود گفت:
ـ هدف حمله انگار خود منم. فکر کنم میخوان صداقتآباد رو بیسر کنن.
آقممدلی گفت:
ـ تو بمیر، من جاتو میگیرم. نگران مدیریت روستا نباش!
یکی پیشنهاد خرید سامانه پدافندی میداد، یکی از تخلیه کامل روستا حرف میزد. انگار هشدار حمله هستهای صادر شده باشد.
همینطور سروصدا و بحث ادامه داشت که فیروز صوفیمرام از پایین ده رسید.
ـ چه خبره؟ چرا همه زهرهترک شدن؟
جعفر گفت:
ـ حمله کوادکوپتری!
فیروز چند لحظه مات ماند و بعد گفت:
ـ بابا اون کوادکوپتر رو من آوردم. اومده از زمینهای من عکسبرداری کنه.
سکوت سنگینی جلسه را فرا گرفت.
همه آرامآرام سرشان را به طرف اسد زندانبان چرخاندند.
اسد که فهمید اوضاع خراب است، گفت:
ـ خب... منبع نظامی من معمولاً اشتباه نمیکنه...
هنوز حرفش تمام نشده بود که جلسه اضطراری به جلسه رسیدگی به منابع خبری اسد زندانبان تبدیل شد.