
تلویزیون از نمایشگاه کتاب گزارش پخش میکرد. مش بهزاد چنان تحت تأثیر قرار گرفته بود اشک شوق ناودانی می ریخت .
بی اختیار گفت:
«کتاب دوست خوب ماست.»
کتابخانهٔ او سه کتاب فاخر داشت؛ «داستانهای ملانصرالدین»، «حسین کرد شبستری» و یک کتاب اجدادی به نام «پشمک و پشتک» که از جد پنجمش به ارث رسیده بود و احوالات وحیدالدینِ صوفیمرام را روایت میکرد.
مش بهزاد یادش آمد که پدرش هر شب پیش از خواب تکهای از آن کتاب را برایش میخواند. یک شب خوانده بود:
«هرگونه لمس مسواک با دندان اکیداً حرام است.»
از آن روز به بعد مش بهزاد مسواک نزد تا سرانجام به شیری بیدندان تبدیل شد که اندکی هم شمّ روباهی داشت.
سه ساعت بعد سر مزرعه، ایمان تقیپور را دید و گفت:
«در اینترنت بنویس که در صداقتآباد پویش ملانصرالدینخوانی راه افتاده است.»
ایمان پرسید: «حالا چرا ملانصرالدین؟»
مش بهزاد گفت: «چون تنها کتابی که دارم همینه. دهیار باید برای مردم الگو باشه.»
همان روز پلاکارد بزرگی نوشت:
«دهیاری صداقتآباد برگزار میکند: ،«پویش ملانصرالدینخوانی؛ نگاهی متفاوت به این اثر فاخر.»
مردم پلاکارد را میدیدند، میخندیدند و رد میشدند.
مش بهزاد فهمید هیچ طرحی بدون تشویق پیش نمیرود. زیر پلاکارد اضافه کرد:
« حفظ هر داستان ملانصرالدین، ۱۰ کیلو جو رایگان جایزه دارد.»
ناگهان استقبال از فرهنگ در صداقتآباد چند برابر شد.
مش بهزاد صد نسخه کتاب ملانصرالدین خرید و در قفسهای کنار جوی آب گذاشت. پویش ملانصرالدینخوانی با قدرت آغاز شد.
چند هفته بعد آق ممدلی نزد مش بهزاد آمد و گفت:
«ده تا از داستانها رو حفظ کردم. بخونم، صد کیلو جو مو میدی؟»
مش بهزاد سرفهای کرد و گفت:
«همین که غذای روحت تأمین شده، بزرگترین جایزه است. کار فرهنگی نباید با مادیات بیارزش آلوده بشه.»
آق ممدلی گفت:
«پس اون جوها چی شد؟»
مش بهزاد گفت:
«فعلاً برای حمایت از فرهنگ در انبار دهیاری نگهداری میشن.»
از آن روز تعداد علاقهمندان به ملانصرالدین کم شد، اما تعداد علاقهمندان به جو همچنان بالا ماند.