قرارها برای روز عقد گذاشته شد و روز ۳ تیر ۱۳۸۹ ما عقد کردیم.



روز ۴ تیر، که روز ولادت حضرت علی علیهالسلام و روز پدر بود، روز عقدکنان ما هم شد. معمولاً عقدکنان در خانه دختر برگزار میشود. همان روز برق رفت و خانه پدرخانم، که مراسم در آنجا بود، بسیار گرم بود؛ از سر و صورت همه و به خصوص من، عرق میریخت.
من خیلی خجالتی بودم. مراسم در خانه پدر همسرم زنانه بود و مردها در خانه پدرم جمع شده بودند، که حالا همان خانهای است که ما زندگی میکنیم. خلاصه، به من گفتند بلند شوم و با عروس برقصم. من در عمرم هیچ وقت نرقصیده بودم و فقط چند دقیقه در عروسی خواهرزاده رقصیده بودم که آن هم خیلی خندهدار شد و فیلمش باعث خنده دیگران شده بود.
چند حرکت دستی انجام دادم و بعد گفتند: «بابا، تو برو بشین.» بعد من رفتم و زنها بزن و برقص خودشان را انجام دادند. بعد گفتند بیا، قرار است کادوها را بدهند. اصلاً یادم نمیآید چه کادوهایی بود، اما معمولاً در این جور موقعها مردها چیز زیادی نمیگیرند و کادو بیشتر به عروس میرسد، هر چند زندگی مشترک است.
فکر کنم حدود یک ساعت در مراسم حضور داشتم، بعد دیگر چیزی یادم نمیآید. چند تا عکس گرفتند و این بود عقدکنان ما. در طرف مردانه هم که طبق عرف میوه و شیرینی بود و چند کلام صحبت کردند، خیلی چیز خاصی به ذهنم نمیآید.
شب هم که به خانه پدر من خبری نبود و در خانه پدر همسرم، به فامیلهای خودشان شام دادند که خورشت قیمه بود. خلاصه، احساس شرم عجیبی آن روز در من بود؛ چون حضور در جمع زنانه برایم سخت و خجالتآور بود. حتی تا امروز هم در شلوغی و جمعهای بزرگ راحت نیستم.