

نوشتنم فقط عبور دادن عابر پیاده ذهنم از روی خیابان کاغذ است. من در ذهنم چیزهایی میگذرد، ولی قبلا میگذشت، محلش نمیدادم. امروز آنها واژه میشوند، کاغذ را فرش میکنند؛ فرشی که رنگهایش خیلی وقتها یکنواخت است، بعضی وقتها رنگارنگ.
ذهنم بذری را که در خانه گِلی انبارخانه خود نگه میداشت، در مزرعه کوچک کاغذم مینگارد. ذهنم خسته است. ایدهها چو ابری بیمحل میآیند ولی به باران کلمات تبدیل نمیشوند و فقط چند قطره تک واژه لباس کاغذ کاهی را خیس میکند.
ولی به یکباره سیلابی میشوند که رودخانه نوشتاری را حیات میبخشد. نه، نوشتن کار من نیست؛ فقط ذهنم را را بازیافت کردم، وگرنه دور ریخته میشدند.برایم تفسیرها از فلسفه و سیاست ولی اکنون همانها دیگر در طاقچه ذهنم خاک نمیخورند. میآیند بر صفحه کاغذ تا بمانند؛ اگر چه واقعی نباشند، اگر چه خیالی باشند، اگر چه از روی نادانی باشد.
نویسندگی کار من نیست. از روی کتاب دانش دلنوشته نمینویسند. نه، من نویسنده نیستم. ذهنم میخواهد زنده بماند، اگر چه از روی نادانی حکم کند. ذهنم میخواهد تراوشاتش در کوچهباغی در یک روستا، کنار چند گوسفند، دفن نشود.

،