
نمیدانم چرا در این روزها حس بدی نسبت به نوشتن در ویرگول پیدا کردهام. دلیلش را میدانم، اما نمیخواهم بازگو کنم. تنها میدانم آنچه یک انسان از واقعیات زندگی خود روایت میکند، مهمترین سرمایه اوست؛ سرمایهای که به آسانی خرج نمیشود.
خاطرات بد هر انسان، حسرتِ عمرِ رفتهٔ اوست. گفتنش همیشه سخت است. وقتی از واقعیت مینویسیم، دوباره خودمان را در دل همان حادثهها حس میکنیم؛ و اگر تلخ باشند، تلخیشان دوباره بر ذائقهمان مینشیند.
این روزها احساس میکنم تجربههای زیسته و خاطرات واقعی، دیگر خریداری ندارند. انگار برای گشودن افق دانایی باید پا را در آسمان گذاشت و دست به ستارههای خیال زد. هرچه هست، فکر میکنم حرفهای امثال من ــ که از دل واقعیات زندگیِ کوفتی بیرون میآیند ــ مناسب فضای مجازی نیستند. اینها بیشتر «خودنویسی» هستند تا «محتوانویسی».
بیاییم با دهاتی نویس وخاطره گوی مکتوب هم کمی مهربان تر باشیم تا انگیزه پیدا کند از تجربه های ساده خود بنویسد.
ویرایش پست : گر چه حس کردم باید این آخرین پست ویرگولی من باشد ولی با خودم که اندیشیدم دیدم خیلی تند رفتم به این نتیجه رسیدم همگان مجبور نیستند تجربه های پوسیده زندگی مرا بخوانند. پس نام پست راتغییر دادم .