
شاید زیاد خوب نباشه آدم از خودش زیاد بنویسه. من علاقهای به این کار ندارم، ولی اشتراک تجربه و خاطره را دوست دارم. چون تجربه هر کس در زندگی میتونه درسهایی برای دیگران داشته باشه یا حداقل یادآوریش برای خودش چراغ راه باشه، یا حداقل حس نوستالوژیک زنده میکنه.
اصل مطلب
هر آدمی در زندگیش علاقههایی داره؛ یکی ورزش، یکی هنرهای مختلف: نقاشی، مجسمهسازی، مینیاتور، منبتکاری، خطاطی، عکاسی، فیلمسازی و حالا نویسندگی. یکی به سیاست علاقه داره، یکی به تفریحات سالم و غیرسالم. خلاصه هر کسی از پرداختن به چیزی در زندگیش لذت میبره که میتونه شیء خاص، منظره خاص، موقعیتهای مختلف، آدمهای مختلف و غیره باشه.
فقط من اینجا میخوام کمی از علاقهمندیهام با شما به اشتراک بگذارم. سیاست که ولش کن! به آقای صالحی قول دادم ازش ننویسم و خودم هم علاقه دیگهای ندارم از سیاست اینجا بنویسم. هرچند نوشتههام نوشتههای یکنواختی بشه،
کتاب
حقیقتش از بچگی علاقه زیادی به کتاب خوندن داشتم. اینطور که یادمه، اولین کتابی که خواندم جزوه فیلمی بود که از فیلم مرد قانون (که یک فیلم هندی بود) اقتباس شده بود مطالعه کردم. هنوز لذتی که از دنبال کردن داستان وی جی، قاضی وظیفهشناس در آن فیلم که حتی برای عدالت مقابل پسرش ایستاد، احساس رضایت و لذت میکنم. چون بچه بودم خیال میکردم این داستان واقعی است، اما... فقط یک فیلم بود.فقط یادم میاد اسم آن پلیس یا قاضی آن کتاب وی جی بود حالا کتاب چه تناسبی بافیلم داشت تقریبا هم داستان بود

از قدیم کتاب میخوندم؛ از مذهبی و روانشناسی و سیاسی بیشتر لذت میبردم. کتاب صوتی هم خیلی گوش میکردم. آخرین کتابی هم که خوندم ابن مشغله نادر ابراهیمی بود که خیلی لذت بردم، و نامههایی به شاعران جوان که از طریق برنامه طاقچه دارم.
الان فکر کنم تو همه پلتفرمهای عرضه کتاب حسابی به یادگار گذاشتم؛ از طاقچه، کتابچین، کتاب سبز، کتابراه، قائمیه، کتابخانه نور، فانوس. من با اینکه اوضاع مالی خوبی هم ندارم، شاید ۵۰–۶۰ کتاب از سایت طاقچه فقط خریدم و کلی هم پیدیاف روزنامه قدیمی و کتابهای مختلف در فلش و هارد کامپیوتر دارم. غیر از اینها تقریباً فکر کنم حداقل ۱۰۰ کتاب در خانه دارم و هر وقت میرم تهران از همه کتاب میگیرم که بارم کلی سنگین میشه.





کتابهای صوتی زیادی مثلاً از ایرانصدا گرفتم و گوش کردم؛ مثل اثر مرکب، کنترل خشم در خانه، تاریخ روابط ایران و انگلیس، روانشناسی تنبلی و کلی کتاب دیگه که شاید نزدیک به ۷۰ تا ۸۰ تا کتاب بشه.
کلاً من کتاب روانشناسی از نوجوانی میخواندم. یکی از آنها با خود چه بگوییم در مورد تلقین به خود بود. وقتی این کتابو خواندم، گفته بود صدایتان را ضبط کنید و به آن گوش کنید که اثر تلقینی زیادی دارد. وزن من اوایل خیلی زیاد بود؛ حدود ۱۰۷ کیلو. من این تلقیناتی را که در مورد کنترل غذا خوردن بود، در آن زمان که فقط نوار کاست بود، ضبط کردم و گوش میکردم. موقع غذا که میشد، یک صدایی تو گوشم میگفت «غذا خوردنتو کنترل کن». تا یک مدت که گوش میکردم، اثر خوبی داشت، ولی رهاش کردم و وزن زیاد موند.

حتی برای عروسیم کت و شلوار مناسبم گیر نمیاومد، دادم برام دوختن. ولی چون بعد از ازدواج تقریباً نزدیک به ۲۰ کیلو وزن کم کردم، در آن کت و شلوار دو تا از من جا میشد و دیگر به درد نمیخورد. من بعد از ازدواج وقتی میخواستم غذا بخورم، به خودم میگفتم «همین یک بشقاب برنج و یک تهدیگ میخوری. بدون گرسنه بمونی بهتره تا مریض بشی». خلاصه منی که ۳ بشقاب برنج میخوردم، به یک بشقاب قانع شدم.


و کتابهای دیگری هم میخوندم، مثلاً: اینگونه میتوانید اعتماد به نفس را در ده روز به دست آورید از مجتبی حورایی. کتابهای مذهبی هم میخوندم. مثلاً در سال ۸۷ مقداری هندوانه تخمه ژاپنی بابام کاشته بود. چون هنوز ازدواج نکرده بودم، من تهران بودم و بابا کارای اینجا را میکرد. فقط برای اینکه نیایند هندوانهها را بدزدند، من زیر درختی نزدیک زمین مینشستم. آن موقع موبایلی نداشتم، مینشستم و کتاب میخواندم. کتاب داستانهای شگفت دستغیب را همانجا خواندم.



در سالهای اخیر بیشتر کتابهای الکترونیک میخونم؛ بیشتر روانشناسی و مذهبی. چرا؟ چون همیشه از اول عمرم احساس میکردم در بنبستم و فکر میکردم در کتابهای روانشناسی و مذهبی شاید نکتهای باشد؛ مثلاً جملات تاکیدی مثبت، تمرینی، یا در کتابهای مذهبی ذکری، دعایی. و چون یک مقدار اعتماد به نفسم پایین بود، توی اینها راهحل را میگشتم.
کتابهایی مثل جوجه اردک زشت دبی فورد، نقشه راه، زندگی خود را دوباره بیافرینید، از حال بد به حال خوب دکتر برنز، وقتی اضطراب حمله می کند دکتر برنز، تئوری انتخاب، راز سایه دبی فوردو خیلی از کتابها را در طاقچه خریدم. مقداری را خواندم و بعضی را نخواندم، ولی راهحلی در آن برای متنبود.







همچنین کتابهای ذکرهای شگفتانگیز و ذکرهای راهگشا، ،اذکار نافعه ،اسرار آیهالکرسی، همهاش را خواندم، ولی احساس بنبست بازگشایی نشد. شایدم من عمل به توصیههای کتابها نکردم و کمبود اعتمادبهنفس بهبودی حاصل نشد.




ولی حالا دیگر حوصله کتاب خواندن هم ندارم. کتاب هست، ولی کتابخوانش که من باشم نیست. وقت بیکاری هم زیاد دارم، ولی دل و دماغ مطالعه نیست. انگار این هم از علاقههای فراموششده است.
درضمن عکس کتابها گذاشته شد تا معرفی کتابها هم باشد.
فکر میکنم مقاله طولانی شد. باقی انشاءالله هفته بعد، پنجشنبه.