
دقایقی چند کتابها را تماشا میکرد. روی شیشهٔ کتابفروشی نوشته شده بود: «کتابفروشی آقای شایسته».
آقای شایسته سالها بود که در محله به عنوان کتابفروش شناخته میشد.
مجید سلام کرد و گفت:
ـ کتاب «اعتماد به نفس در ده روز» را دارید؟
آقای شایسته گفت:
ـ پسر، رؤیا نباف.
مجید دوباره پرسید:
ـ کتاب «اعتماد به نفس در ده روز» را دارید؟
آقای شایسته این بار از تجربه سخن گفت، اما پاسخ روشنی نداد.
وقتی دید مجید بارها همان کتاب را درخواست میکند، گفت:
ـ دارمش.
کتاب را از قفسه بیرون آورد، چند لحظهای آن را ورق زد و سپس گفت:
ـ کتاب را به تو میفروشم، فقط اجازه بده چند خط یادگاری در صفحهٔ اولش بنویسم.
مجید گفت:
ـ مشکلی نیست. خوشحال میشوم از تجربههایتان برایم بنویسید.
آقای شایسته خودکارش را برداشت و در صفحهٔ نخست کتاب نوشت:
«خودباوری بیشتر از آنکه حاصل خیره شدن به کلمات باشد، حاصل برخاستن و تلاش کردن پس از شکستهاست.»
مجید جمله را خواند، کتاب را بست و لبخندی زد.