صداقتآباد، برخلاف نامش، جایی نیست که مردمش همیشه صادق باشند؛ گاهی بسیار مکار و مزور هستند، واین نام را به عمد برگزیدم درست مانند نام بسیاری از روستاهاوشهرها که نامشان بی مسماست . روستایی که من دارم در آن زندگی میکنم، با ۴۰ استکان برنج، پیروز انتخاباتش مشخص میشود. دهیارش با افتخار از ساماندهی قبرستان داد و هوارش گوش دنیا را کر میکند. کسی الگوی فکریشان است که شایستگی ندارد. برای اجازه ندادن به مردم غیر بومی برای شرکت در انتخابات شورا تلاش میشود.اما بی فایده است تازه پنجرهٔ مسجد هم تهدید به بردن می شود .
زمینهای بنیاد مسکن به فامیل دهیار و اعضای شورا واگذار میشود.
من که برای ویرگول پست مینویسم، دعاخوان معرفی میشوم. البته منظورم این نیست که دعا خواندن با گوشی اشکال دارد،ولی خیلی از کارها مثل وبلاگ نویسی مسخره و عبث شناخته می شود. ولی نامش دِهی است که آباد است، اما دل هیچکس در آن آباد نیست.روستایی است که هیاهو برای هیچ است با نود نفر نود هزار مسئله دارد.
سعی کردم در «صداقتآباد» از مشکلات جامعه بنویسم؛ با کوچک کردن آنها در حد یک واحد کوچک اجتماعی به نام روستا. هرچند زبان داستاننویسیام هنوز الکن است.»صداقت آباد البته با اغراق بسیار شبیه روستای ماست .شخصیت ها هم با اغراق ما به ازای واقعی دارند.