ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشترباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

بابا کنار مارادونا جونت من را هم بغل کن .

، دفتر خاطرات پدرش را باز کرد. پدرش خیلی فوتبالی بود.

خاطراتش، گزارش مسابقات فوتبال بود تا رویدادهای روزانه‌اش.

اول تیر ۱۳۶۵

کنار تلویزیون نشسته‌ام. پوست تخمه‌ها تمام خانه را پر کرده است. مارادونای من بیداد می‌کند. چقدر معرکه! «دست خدا» هم با مارادوناست.

آره، انگار در مکزیکوسیتی‌ام و دارم پرواز می‌کنم. مارادونا… مارادونا… مارادونا… همه را دریبل زد، پسرِ عشق‌م، دوستت دارم.

آرژانتین ۲ – انگلیس صفر.

ای بابا! دوباره صدای آژیر قرمز. صدام… الان وقت حمله بود، خوب حمله‌هایت با ساعت جام جهانی تداخل پیدا نکنند، با فیفا هماهنگ کن!

آخه تف تو گورت…

زیر راه‌پله . حسین، بابا نترس، بابا اوف نمی‌شه.

با عمو صدام یزید هماهنگ می‌کنم غیرنظامی رو نزنه. چرا می‌لرزی؟چیزی نیست موج انفجار موشک‌های اسکاده فقط مثل صدای جقه جقه.

عمومه صدامه، مهربونه چیزی نیست پسرم. وضعیتم سفید نمی‌شود؟ بریم سراغ فوتبالمون.

بهرام شفیع چطور بازی را گزارش می‌دهد وقتی موشک می‌زنند؟ واقعاً چقدر این بی‌خیاله!

حسین بابا، تو همون راه‌پله پدافند کن، ببینم مارادونا گل سوم نزنه!

برای تحلیل تک‌تک لحظاتشو می‌خوام…

شیشه می‌لرزد، ولی من دلم به مارادونا جونم گرمه. راستی بد نیست زنگ بزنم به مارادونا؛ میانجیگری کنه صدام آتش‌بس بده تا بعد جام جهانی!

لحظه‌های آخره… بذار ببینم… ای بابا!

حسین! من نگفتم زیر راه‌پله پدافند کن؟ چرا اومدی گیر دادی به پیچ تلویزیون؟ چرا تلویزیون رو خاموش می‌کنی؟

حسینِ جیگرم، بیا بغل بابا… چرا سقف داره می‌لرزه؟ می‌خواد بریزه؟ مشکلی نیست، خسارتشو از دولت می‌گیریم.

انگار میراژ رو سرمونه…

تلویزیون روشن… بهرام شفیع: پایان مسابقه و رفتن دلاورمردان آرژانتین به همراه مارادونا به نیمه‌نهایی.

دفتر خاطرات را بستم و نوشتم:

همه بابا داشتند، منم بابا داشتم.

وسط موشک‌باران، منو بغل می‌کرد و مارادونا و یاران را نشانم می‌داد.

خدا بیامرزدت بابا…

ولی امروز من…

در چهل‌سالگی… وقتی تلویزیون فوتبال جام جهانی را پخش می‌کند، در چهره‌ام میلی به چشیدن طعم هیچ فوتبالی نیست.

من هم عاشق فوتبال بودم، اما امروز…

راستی مارادونا هم مرده؛ همان‌طور که صدام هم مرده.

و تلویزیون سیاه‌وسفید را دیروز در انباری دیدم. از بس خاک گرفته بود، وحشت کردم.

دقیقاً مثل دل خودم که نیاز به غبارروبی دارد…

جام جهانی
۲
۰
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید