

اوایل دههی هشتاد را اگر کسی یادش باشد، بهیکباره خوانندهای تازه در عرصهی موسیقی پاپ ایران ظاهر شد؛ خوانندهای که شعارش برای ترانههایش این بود:
«مشکی رنگ عشقه، مثل رنگ چشای مهربونت»
ترانههایش خیلی زود مورد استقبال قرار گرفت و این شعار، بهویژه میان جوانان آن زمان، حسابی محبوب شد.
آن موقع من در کلاس کامپیوتر شرکت میکردم. یکی از بچهها همیشه پیراهن مشکی میپوشید و عاشق رضا صادقی بود. خلاصه، صادقی یا بهدلیل محدودیتهای بازار موسیقی آن زمان، یا نبود شبکههای اجتماعی که رقابت را زیاد کند، و یا بهخاطر حرف تازهای که زد، پدیدهی نویی شد.
ترانههای او از غمی میآمد که ریشه در دوران کودکیاش داشت؛ غمی که حاصل مشکلی بود که برای پایش پیش آمده بود. با این حال، در میان همهی آن غم، نوعی اعتراض به زمانه هم موج میزد.
دقیقاً همین حالا که این متن را مینویسم، دارم ترانهی او را گوش میدهم که میگوید:
> «توی دنیای گرگ و برگی، تو ذاتشه
من میخوام خودم باشم، با هیچکی کاری ندارم.»

او از غم میگفت، از زمانه مینالید، اما در دلش دنیایی صاف، خالی از ریا و دورنگی، با انسانهایی عاشق و باصفا را آرزو میکرد.
این نوع اندیشیدن را خیلی دوست دارم. گاهی من هم قافیهها را کنار هم میگذارم و کاری شبیه او میکنم.
بههرحال، وقتی گفت «مشکی رنگ عشق است»، شاید میخواست بگوید سوگ و غمها میتوانند مادر زلالترین عشقها باشند.
شاید حتی وصال هم چنین کارکردی نداشته باشد.
اما هرچه هست، رضا صادقی عزیز همچنان میخواند — هرچند آواها پراکنده و متنوع شدهاند و شاید صدایش دیگر مثل قبل شنیده نشود.
نسل جدید به سرعت و تنوع موسیقیهای رپ و مدرن خو گرفتهاند.
اما ما... ما هنوز گاهی مثل قدیم، رضا صادقی گوش میدهیم.