ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوهباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

یک آنچه گذشت صادقانه ازخودم((۱))

می‌دانید، الان که به گذشته‌ام فکر می‌کنم، می‌بینم نه زیاد میل به برگشتن به آنچه گذشت را دارم و نه دوست دارم دوباره در همان فضا باشم. محیط خانواده‌ای که در آن به دنیا آمدم و بزرگ شدم، محیط امن و شادی نبود. پدر و مادر من در مسائل بسیار با هم درگیری داشتند، حتی سر مسائل جزئی، و به‌خاطر همین، خیلی از آن روزها برایم دلچسب نبودند. وقتی همسران با یکدیگر سازش نداشته باشند، طبیعتاً اولین قربانیان فرزندان هستند. با اینکه مشکلات اقتصادی امروز جامعه هم ناخواسته باعث اختلافات خانوادگی می‌شوند، اما فکر می‌کنم اختلاف پدر و مادرم زیاد به مسائل مالی مرتبط نبود. وضعشان عالی نبود، اما زندگی با کم و زیاد اداره می‌شد و امروز هم خدا را شکر زندگی‌شان می‌گذرد. به هر حال، از این جنبه، آنچه گذشت، دلچسب نبود.

در مورد رفاقت‌ها، حقیقتش من آدم گوشه‌گیری بودم و اصلاً رفیقی که الان بخواهم در موردش صحبت کنم به ذهنم نمی‌آید. تنها یک یا دو دوست در دوره ابتدایی، کلاس چهارم و پنجم، داشتم. بیشتر اوقات خانه بودم و گهگاهی به میدان انقلاب می‌رفتم تا کتاب‌ها را ببینم یا به پارک نزدیک خانه می‌رفتم. عادت داشتم کنار کیوسک‌های روزنامه‌فروشی روزنامه‌ها را نگاه کنم، مخصوصاً نوع سیاسی آن‌ها. بیشتر نوجوانی‌ام در خانه گذشت، در یک حالت بن‌بست فکری که فکر می‌کردم چگونه غیر از خودم باشم؛ یعنی هر کسی باشم غیر از خودم.یکبار من تنها به سینما رفتم فیلم اخراجی های ۱ را دیدم.

در مدرسه، پنج سال اول ابتدایی تقریباً درس‌هایم را می‌خواندم و ساکت بودم. زیاد اهل مشارکت در بازی‌های بچه‌ها نبودم، اما در زنگ‌های ورزش فوتبال بازی می‌کردم. به قول فوتبالی‌ها، دنبال گل زدن بودم؛ یا همان مرده خور بودم جلوی دروازه می‌ایستادم و منتظر توپ می‌شدم تا گل بزنم. دلم می‌خواست در جمع مطرح باشم و همه از من بگویند.

اینجا مدرسه ابتدایی من در کلاس چهارم وپنجم یادش بخیر
اینجا مدرسه ابتدایی من در کلاس چهارم وپنجم یادش بخیر

در سه سال اول راهنمایی، درسم متوسط بود؛ نه عالی و نه خیلی ضعیف. اما از سال سوم مغزم تحریک می‌شد شیطنت‌هایی بکنم و صدای معلمی در بیاورم. یک معلم زبان داشتیم، پیرمردی بود که کلمه «خفه شو» را اینجوری می‌گفت: «دخفخوم بگیر دِیَه». بچه‌ها ادای او را در می‌آوردند و من هم در کلاس تکرار می‌کردم تا همه بخندند. حالا که به عقب نگاه می‌کنم، از آن کارها تعجب می‌کنم و شرمگین می‌شوم.

خلاصه، سوم راهنمایی هم گذشت و رسیدیم به اول دبیرستان، اوج بلوغ. متأسفانه مغزم انگار درست کار نمی‌کرد. از نه غلام خشیار تا اینجا لندن است رادیو بی‌بی‌سی تا برلین صدای دولچه آلمان، حتی شیشه نوشابه پرتاب کردن به طرف معلم فیزیک که بنده خدا صندلی برداشت، تا معلم ریاضی که کمر بند در آورد و کتکم زد، همه این‌ها اتفاق افتاد. حتی پای تخته شعر خواندم؛ اولین شعری بود که گفتم و یک بیتش را هنوز یادم مانده:

«اگر تو به دنیا نیامده بودی، دنیا ویرانه‌ای بود، مثل خانه بی‌پایه‌ای.»درباره امام زمان کلاس پرورشی دبیر آقای خوشنویس بود.

کلاس هارا به هم می ریختم و آخر کار، اولیا مدرسه شاکی شدند. زنگ زدند به پلیس و گفتند «گم می‌شوی بیرون! تازه بهت رحم کردیم، وگرنه به جرم اغتشاش نظم عمومی می‌بردیمت زندان». در زمان امتحانات یکی از فامیل‌ها کمکم کرد و توانستم امتحان دهم. فیزیک و زبان را قبول شدم، عربی را شهریور فقط با نمره ۹تک ماده گذراندم.

اینجا مدرسه اول دبیرستان من است.
اینجا مدرسه اول دبیرستان من است.

خلاصه، بیماری روحی دوران بلوغ و تلاش برای کمی دیده شدن، اتفاقات عجیب و غریب اول دبیرستان من را رقم زد. حالا چه کار کنم؟ بگویم این‌ها جزو عمر من نبوده؟ نه، اتفاقاً بوده و صادقانه هم نوشتم

عجیب غریبمعلم ریاضیپدر مادر
۳۴
۲۱
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید